X
تبلیغات
شلم








شلم

از دقایق قماری چند ساعته ...

صداش هم عوض نشده بود؛ درست برعکسِ تمام ظاهر من.

گفت: پس چرا همون وقت نگفتی؟

سیگار رو پرت کردم تو رود.

گفتم: میدونستم روزی یک میلیون مراجعه کننده داری؛ منم که چیز تازه ای برای نشون دادن نداشتم، تنها فرقی که میتونستم با بقیه داشته باشم این بود که بهت مراجعه نکنم...

دود سیگار که گم شد تو هوا، صورتش واضح شد جلوم؛ خودش بود. حتی خودش هم عوض نشده بود...


خیابان سیمای ایران / آبان 91


برچسب‌ها: داستان
بهرنگ|سه شنبه سی ام آبان 1391|

موبایل رو تنظیم کردم برای ساعت شش. زنگ خورد. کتفم درد میکرد. تمام شب درد میکرد. موبایل رو از زیر بالش بیرون کشیدم و نوشتم: « سلام. اگه بیدار شدی بری دانشگاه مراقب خودت باش زیاد. صبحانه هم بخور که خوشگل و سرحال بری... »

نرسید. دویاره فرستادم. جواب داد: « باشه. مرسی که به یادمی ... »

باید باز حرف میزدم. « دوست داشتم حرف بزنم » نه، باید حرف میزدم. اما چی میگفتم شش و پنج دقیقه صبح؟ شاید اصلا بیدارش کرده بودم و نمیخواست دانشگاه بره...

باید میرفتم دنبالش، « دوست داشتم برم دنبالش » نه، باید میرفتم. آدرس منزلش رو بلد نبودم. باید میرفتم و ماشین رو سر کوچه نگه میداشتم. هوا هنوز تاریک بود. بعد میدویدیم. اون از ترس، من از ...

باید میدویدیم؛ مثل فوتبالیستهای چند دهه قبل بعد از گل زدن باید میدویدیم سمت هم. بعد همین...

سوار میشدیم و میرفتیم سمت دانشگاهش. همین.

این صحنه باید زیاد تکرار میشد، « دوست داشتم » نه، باید تکرار میشد. همین.

همین.

همین یعنی کلی راه...

 


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|سه شنبه سی ام آبان 1391|

حکایت من، تو

سری که درد می کرد و

دستمالی که بسته شد؛

مثلی سراسر وارونه

که از هیچ دهانی خارج نشد.


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|دوشنبه بیست و نهم آبان 1391|

291 کلمه داستان

برچسب‌ها: داستان
ادامه مطلب
بهرنگ|یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391|

« زندگی و معاش نویسنده باید فقط از راه نویسندگی تامین بشه. اگر حالا نمیشه بدشانسی و بدبختی یه و فعلا اینجا بدشانسی و بدبختی به نام منه. اگه پدر و مادر من زیر بازارچه درخونگاه تهران بغل همدیگه خوابیدن و تو خیابون شانزه لیزه یا خیابان پنجم نیویورک نخوابیدن تقصیر من نیس. تقصیر هیچ کس نیست .... »

شراب خام / اسماعیل فصیح


برچسب‌ها: داستان
بهرنگ|یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391|

کاملا همزمان؛ درست همون لحظه ای که کاوه ضمن شمشیرزنی کلاسیک با درد میگرنش، تلاش میکرد علاقه اش به نیلوفر رو تحلیل کنه، نیلوفر داشت حاضر میشد تا به قرارش با عطا برسه که دوستش روزبه رو هم برای دیدن نیلوفر همراهش آورده بود. روزبه کت و شلواری پوشیده بود که باعث شده بود شبیه ماهی کیلکا بشه ظاهرش؛ کت و شلواری نقره ای رنگ و براق با راه راه های مشکی...

( دست نوشته های دانای کل از این قسمت به بعد چندان خوانا نیست، چندان مهم هم نیست؛ سرم به شدت درد میکند و باید قرص بخورم. تنها میلی مبهم داخل سرم زق زق میکند که روایت هر چه بود، گفتنِ « نیلوفر به تخمم » همچنان از عهده ام ساخته نیست ) 


+  تهران / میدان فردوسی / 23 آبان 91


برچسب‌ها: داستان
بهرنگ|شنبه بیست و هفتم آبان 1391|

247 کلمه داستان.

برچسب‌ها: داستان
ادامه مطلب
بهرنگ|جمعه بیست و ششم آبان 1391|

از پیمان بلند تر بود؛ خود پیمان کم بلند نبود. یازده و نیم شب رفت استقبالش، سر کوچه، درست تو ورودی کوچه ماشینش رو پارک کرده بود. چکمه های مشکی ساق بلند پوشیده بود و هیکل تراشیده ای داشت. پیمان همراهیش کرد تا خونه. از پله ها که پایین میرفتن نگاهشون می کردم. گربه ها دور و برم میچرخیدن. بهرنگ گفت: شاید مشکل داشته باشن با هم؛ کی دیدی هیکلای تراشیده و چکمه های ساق بلند بشن مصالح واسه داستان دوست داشتن؟ ما فقط یه چیزی میبینیم...

بهش گفتم: همینکه نزدیک دوازده شب اینجاست خودش یه غنیمته، یادت نره ما خودمون فقط یه چیزی نداریم برای همین دیدن...


+ « طبل حلبی » گونتر گراس بالاخره تمام شد؛ بی نهایت خسته کننده، خیلی محشر.


برچسب‌ها: داستان
بهرنگ|جمعه بیست و ششم آبان 1391|

دوست داشتن یعنی دو قاشق چای لاهیجان رو با یه قاشق سیلان قاطی و دم کنی؛ لیوان اول رو هم استرانگ که بریزی، از همون لحظه که بخارش بلند میشه تا میره تو حلقت انگار دوباره زنده شدی. نه توضیحی داره، نه فلسفه ای، نه پیچشی. فقط میچسبه به رگ و پی ات.

حالا عرفا و فضلا و منورالفکرها بیان و سه برابر حجم تذکره الاولیا ک...شعر بلغور کنن که چنین و چنان.

من دوستت داشتم، موجودیتت میچسبید بهم. همین.


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391|

ساعت ده و پانزده دقیقه شب، هوا صاف شده بود و همه جا خیس؛ و مطلقا چیزی نبود، مطلقا هیچ به جز سگهای خوشبخت پردیسان.


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391|

گاهی حوصله اش رو ندارم. صدای قدمهاش که به گوشم میخوره، قبل از رسیدنش به پشت در، اتیکت dont disturb  رو آویزون میکنم به دستگیره در و شروع میکنم به لاسیدن با کلمه ها، رمان و صحنه ها و آدمها. رمان میخونم و وقتی مطمئن میشم که پشت در ایستاده، چنان آخ و اوخی راه میندازم که فکر کنه این خوابیدنِ پرحرارت حداقل یه ساعتی طول میکشه. حواله اش میدم به بی خیال شدن و رفتن؛ که هیچ « واقعیت کریهی » اونقدر بیکار نیست تا یک ساعت پشت یه در بسته وقت تلف کنه ...


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|سه شنبه بیست و سوم آبان 1391|

« شازده معیرالدوله وصف العیشه، حرف شکارو میزنه .... »

هزار دستان / علی حاتمی


+ یهو میبینی پر و پیمون ترین پس انداز حساب اصلیه وجودت فقط شده وصف العیش؛ اونم نه وصفی که خودت بکنی، تو فقط میشی شنونده اش. اینکه فلان شازده و شهدخت یه جا - جاش مهم نیست، مثلا شازده داشته تو حاشیه جاده هراز پشت یه تخته سنگ با دل خوش میریده که شهدخت وقت بالا کشیدن شلوار سر میرسه به همون نیت - همو میبینن و دو ماه نگذشته، شازده مال بابای شهدخت رو میخوره و شهدخت هم البته مال شخص شازده رو میخوره که با هم باشن. بعد تو میمونی که: عجب! واقعا همچین چیزی میشه؟

بعد تو نمیفهمی که چرا زندگیت شده شنیدن وصف العیشها و فقط میتونی پرده اتاق رو بزنی کنار و به برگهای زردی که بارون تکونده رو زمین خیره بشی و به قول بابای شریف تو رمان سالهای ابری - علی اشرف درویشیان - دربیای بگی که :

هووووم، تو دنیا عجب چیزای خوبی پیدا میشه ...


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|سه شنبه بیست و سوم آبان 1391|

پایین ابروی کاوه شکافته بود. مه کمی بیشتر شده بود و هوا سردتر. گفت بزن کنار. ماشینو انداختم شونه خاکی. پیاده شد و کمی دورتر از ماشین نشست لای تل برفهای قدیمی و به زخمش دست کشید. گفتم: پتو نمیخوای؟ با سر اشاره کرد که نه و یهو شروع کرد به زار زدن. رد خون از گوشه چشمش شدید شد و پایین میریخت. بلند زار میزد و گریه میکرد. موبایلها تو گودی داشبورد بی صدا افتاده بودن. تمام دستم زخم شده بود. انگشتها رو گرفتم جلوی دریچه بخاری. گرم که شدن شروع کردن به سوختن...

بعدها ازم میپرسیدن خیلی سخت بود اون روزا؟ منم همیشه میگم: پس چی فکر کردید؟ انگار از ارتفاع افتاده بودیم رو یه کپه خار ...


برچسب‌ها: داستان
بهرنگ|دوشنبه بیست و دوم آبان 1391|

گاهی به کارای عجیب وامیداشتم؛ زندگی رو میگم. مثلا یه شب حوالی ساعت دوازده، شمال شهر که بودم و هوا کم کمک رو به سردی میرفت، وقت برگشتن به خونه به پسر بیست و شش ساله ای که نه دیده بودمش و نه میشناختمش با خنده گفتم: ک... تو کونت. زندگی وادارم کرد. پسره اقلا هزار کیلومتری ازم دور بود.


+ دوره کلاسیک ها تمام شده.


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|دوشنبه بیست و دوم آبان 1391|

بترسید از دنده کمکهای زندگیتون؛ بترسید از روزی که میمیک صورت و حرکت دستها و دنبال کلمه های خاص گشتن، بشه دنده کمک واسه جذابیتهایی که نیست؛ که انگار شدی جلو داشبورد یه ماشین زپرتی که هیچ آپشن خاصی نداره. جدا بترسید.


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|یکشنبه بیست و یکم آبان 1391|

یه زمانی « خبر مرگ » فقط یه اصطلاح بود.

حالا مرگ یه حالته، و هیچ جای دنیا، تو هیچ صفحه تاریخ، این دو حالت مثل الان، تو این مملکت، پشت و روی سکه نبودن.


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|شنبه بیستم آبان 1391|

پرویز:

دهنم برفک زد از بس گفتم « مبارک صاحابش و خدا نصیب کنه »؛ صف خرید اینا عین صفهای شیر آخر شصت و اوایل هفتاده؛ چهار صبح هم که بری زنبیل بذاری، اقلا بیست نفری جلوتن ...


+ نیم ساعت با اسماعیل فصیح، با « شراب خام » ؛ وسط پارک دانشجو. و زندگی یعنی تهران 1347


برچسب‌ها: پرویزیات
بهرنگ|شنبه بیستم آبان 1391|

پیرزن میگفت یه زن هر چقدرم خوشگل و خوش تیپ که باشه، اخلاق که نداشته باشه یه دقیقه هم نمیشه تحملش کرد؛ نقضش نکردم که دلش بشکنه تو بریدن منویات درونیش اما ...

همیشه به خودم گفتم که تو، اگرم اخلاق نداشتی به قول پیرزن - که هیچ وقت نفهمیدم -  تا چه حد میشد هیولا و گه اخلاق باشی تا امکانش پیش میومد قید اون ملاحت بی نظیرت رو بزنم؟


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|جمعه نوزدهم آبان 1391|

یه تابلو پهن پیکر قبل از میدون توحید:

« دومین نشست تخصصی سرویسهای بهداشتی شهری / ... تا ... آبان 91 / سالن همایشهای دانشگاه شهید بهشتی »


یاد یکی از مطلبهای چند روز پیش حامد حبیبی تو وبلاگش ( ورطه ) افتادم؛ تو یه بخشی اش نوشته بود:

« در جایی که همه چیز به نحو مسخره ای خنده دار و هجو شده و دیگر هیچ چیز جدی وجود ندارد، دیگر انگیزه ای برای طنز نویسی نمی ماند. یک طنزنویس هرچقدر ماهر باشد نمی تواند به اندازه ی یک خبر چند خطی خواننده ها را بخنداند. »

همین.


برچسب‌ها: ملت
بهرنگ|چهارشنبه هفدهم آبان 1391|

پاهام شبیه صمد شده؛ راه رفتنم هم همینطور. روی پاهام که حالا دیگه با صمد مو نمیزنه. انگار مثل صمد دارم چای میخورم. عمدا هورت میکشم تا مثل صمد بشم. وقت پایین رفتن چای هم صدای رو مخی از گلوم درمیاد. خوب که دقت کردم حتی جویدن و غذا خوردنم هم مثل صمد شده. آروم و کند راه میرم مثل صمد. ندیدم اما میدونم نگاهمم شبیه صمد شده. من صمد شدم، من اصلا دارم صمد میشم؛ و همین روزاست یه عده به چشم صمد نگاهم کنن.


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|چهارشنبه هفدهم آبان 1391|

اولین باره که دلم میخواد یه عده آدم غذا نخورن و از غذا نخوردن بمیرن؛ که نبینن ما رو، ماها که چیزی نبودیم، نیستیم؛ نه خرچنگ، نه علف و نه حتی انسان که مزخرف ترینه...

عیار بی همه چیزی ما خیلی بالاست و این وسط یادی که ازتون می کنیم، بیشتر شبیه تسلیت گفتنای آبکی به صاحب عزاست تا نشون دهنده بودنمون.

ما نیستیم چون اصولا هیچی نیستیم.


+ به تمام شما گروه زنها، که این شبها، ما بی همه چیزها، پشت میله های خودمون فقط میلولیم... 


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|سه شنبه شانزدهم آبان 1391|

چشم سیاهان کیستند؟ *


* عنوان داستانی از مجموعه « آن گوشه دنج سمت چپ » / مهدی ربی


+ ورق بازی که میکنیم، معمولا همیشه تو هر دست یه « آس » دستم میفته؛ معروفم به این قضیه. همین؛ هر چند در واقعیت حرفم تا همین نبود ...

+ یه چک یا سفته به مبلغ یک میلیون تومن، با دو امضای معتبر، بدون تاریخ به اضافه صد هزار تومن به شماره حساب فلان ... از ظهر تا حالا درگیرم که کدوممون ک...خل تریم.


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|دوشنبه پانزدهم آبان 1391|

+ اول. بعضی خاکها هست که زمینشون برای خوشبختی سرازیریِ ملایمی داره؛ نمیشه تخت گاز رفت، باید دل خوش کرد به گهگاه ها ...

+ دوم. ناشر گفت: مجموعه داستان رو کسی نمیخره؛ تا حالا بیست و دو تا مجموعه داستان چاپ کردم که سرجمع صد تاش فروش نرفته... اوضاع خرابه، رمان هم تعریفی نداره. رمان (....) واسه خودش شاهکاریه تو رمانهای مدرن اجتماعی، زیر دویست صفحه هم هست و (....) تو جلسه نقد حسابی ازش تعریف کرده، اما هفته قبل پنج تاشو فرستادم (...) هر پنج تا برگشت خورد و ....

میدونم راست میگه. این یکی راست میگه.

+ سوم. سرباز کنار دستی بچه اهوازه، شاکیه از محل خدمتش که کلانتریه. با خنده تعریف میکنه که از هشت روز قبل، پنج روزش رو بازداشتگاه بوده، از کارتن خوابها میگه، از تیراندازی و ... نفر جلویی وارد بحث میشه. تو پزشکی قانونی کار میکنه و میگه « بیشتر از من که ندیدی، روزی n  بار فقط مهر میزنم و میره...» منظورش از مهر ، مهر تایید فرستادن جنازه ها به سردخونه اس.

این همه خشونت دیمی در نیومده، یه ریشه ای باید داشته باشه ...

+ چهارم. چقدر آدم « همشهری » به دست زیاد شده؛ آگهی های همشهری، برای کارهایی که نیست... میچپم تو کتابفروشی اختران. کمی نفس. « فرار فروهر » رو میخرم از اسماعیل فصیح؛ این روزا خوره دهه پنجاه و شصت شدم ...

+ پنجم. میرم یه قهوه خونه قدیمی برای ناهار. کسی به کسی کار نداره. دستام رو که میشورم و برمیگردم سر میزم، صاحب قهوه خونه بدون اینکه بهش اشاره کرده باشم یا حتی نگاهم دنبال دستمال بره، دو تا دستمال کاغذی جلوم میگیره. خوشم اومد از کارش. غذا رو گذاشت جلوم. خیره شدم تو غذا. شروع کردم به خوردن. بی خیال. صاحب قهوه خونه ترکه، قیافه جالبی داره با سیبیلای عجیب. خوشم اومده ازش. لقمه میگیرم و الان یادم نیست داشتم به چی فکر می کردم ...


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|یکشنبه چهاردهم آبان 1391|

نورالدین که از باغ رفت، چهار تا تیکه چوب پیدا کردیم و ریختیم رو هم برای آتیش زدن. چند لحظه ای به زور تینر و نمه باد آتیش گرفتن و بعدش دود و آخرشم خاکستری که با آب قاطی شد. خیس بودن یا زور سوختن نداشتن، داستانشون به همین تخمیتی پیش رفت که ما ناظرها دیدیم.

و ما هیجان نمیدیم انگار؛ حالا به زور هر چی، حتی در حد یه تکون خوردن یا یاد کردن یا دیده شدن؛ و داستانمون شاید به همین تخمیتی پیش بره که ناظرها میبینن...


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|جمعه دوازدهم آبان 1391|

احمد جان:

تمام الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و جات خالی، هی گفتیم، هی گفتیم، گفتیم. آقا آی گفتیم، آی گفتیم و خلاصه خیلی گفتیم؛ اما اونی رو نتونستیم بگیم که به کار آید، چرا که بعدها فهمیدیم وقتی کلمات از دهن ماها شلیک میشد، تا برسه به مقصد اونقدر لاجون میشدن که در بشره طرف به اندازه نیش یه پشه هم احساس درد یا هر چیز دیگه برنمی انگیخت بزرگوار، حالا سیبل آخر تیررس بود یا هر چی، هنوز معلوم نیست؛ اما در چفت و بست کردن لذتی هست که در چفت و بست شدن ندیدیم...

بخشی از بیانیه سندیکای پااندازان تهران / مرداد 1353



برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|جمعه دوازدهم آبان 1391|

« حسرت » رو باید خورد؛ مثل پدیده کله پاچه؛ چرب و با قیافه ای که هیچ رقم نمیتونه تو دلت بشینه اما گاهی باید خوردش. حسرت رو نباید سنجاق کرد به کلیشه « نخورش »، همونطور که وقتی نمک و لیموترش و دارچین میریزی رو مغز و زبون و نه به روزگار اون گوسفند بخت برگشته فکر میکنی و نه به کلسترول و تری گلیسیرید.

و من زیاد حسرت میخورم؛ خیلی بیشتر از کله پاچه حتی.


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|چهارشنبه دهم آبان 1391|

چند گیگ احساس و گیرنده های دایال آپ؛ یا دیسکانکت فی الفور، یا صبر کن تا روزی در میانسالی پشت میز و صندلیهای کافه ای دلگیر در نهایت متانت و آرامش ببینیش که: اون روزا حیف که چه مرگهاییمون بود بیخود ...


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|چهارشنبه دهم آبان 1391|

صورت هرمینیا گل انداخته بود اما حتم داشتم که مست نبود؛ ته مونده سیگار برگ بد بوش رو روی زمین انداخت و مشغول جمع کردن وسایلم شد. پشت سرش ایستادم. کمی مست بودم. برگشت و نگاهم کرد. با لبخند و تکون دادن سرش اشاره کرد کمک کنم. گفتم: میشه لطفا بهم علاقه داشته باشی؟

اون زمان فکر میکردم این آخرین کلماتی هستن که میتون روی کسی اثر بذارن؛ تو لحظه ای که ناامیدی از وجود خودت هم ملموس تره... هرمینیا بلند خندید. چمدونم رو ول کرد و روی مبل افتاد و قهقهه زد. خنده ام گرفت. کنارش نشستم. بلند شد و ته مونده سیگار برگ رو پیدا کرد و دوباره آتیش زد و توی دهنم چپوند و گفت: ببین پسر، این وسط چیزی نیست که کلمه ها زور داشته باشن بهم جوششون بدن ... کلمه ها گاهی هیچی نیستن ...

چند سال طول کشید تا هرمینیا رو درک کنم؛  روزی که تو کاپاچو به دختری گفتم: ببین دختر، این وسط چیزی نیست که کلمه ها زور داشته باشن بهم جوششون بدن ... کلمه ها گاهی هیچی نیستن ...

دختری که کم نظیر بود؛ خوش بر و رو، با محبت و خوش مشرب، اما فقط یه عیب داشت: گیرنده های حسیم رو قلقلک نمیداد؛ اصلا...


+ از رساله رافائل آلکورتا



برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|چهارشنبه دهم آبان 1391|

یعنی بری یه مهمونی؛ مهمونی نمیشه تا ژولیده باشی و با ته ریش بلند، اما همه به بزرگیه « همراهت » تو مهمونی بهت لبخند بزنن، عنق باشی و کسی رو به تخم حساب نکنی اما به خاطر « همراهت » همه باهات گرم بگیرن، نه برقصی و نه لب به مشروب بزنی و به سهم خودت برینی به مجلس، اما به گل گوشه جمال « همراهت » بشی نقل محفل.

بعد آخر شب، نصف شب، همون لحظه که « همراهت » چشماش داره میفته رو هم و تو داری تصویرشو می بلعی، یکی دیگه، یه گوشه دیگه شهر، پتو رو که میکشه سرش دربیاد به یکی دیگه بگه: « از سر شب تا حالا برام سواله اون پسره چلقوزه عن، چطور با اون دختره اس ...»

یعنی دقیقا همون لحظه؛ میتونی پنجره رو باز کنی و یه حسی شکار کنی که اسمش هست: پیوند کووالنسی هیدروژنی چسبنده مضاعف ...


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|دوشنبه هشتم آبان 1391|

یه روزی تو زندگی میرسه، که ازونش به بعد، انگار محاله که تصور کنی و بپذیری که « این » ، همون « اون » یه که باید، که میخواستی ...یعنی « اون » اونقدر غریب و جادویی و دور به نظر میاد که نمیشه دیدن و بودنش رو باور کرد.

این جور وقتها، جای فکر کردن، شوفاژ اتاق رو تا آخر باز می کنم، پتو رو تا گردن بالا می کشم، یه قرص بالا میندازم و می لولم تو کلمه های رمان و داستان تا وقتی که بعدهاش بفهمم خوابم برده بود ...


برچسب‌ها: چهاربرگ
بهرنگ|یکشنبه هفتم آبان 1391|