# 131

پرویز :

« بهرنگ، همیشه یکی از فانتزیای دسته خری زندگیم این بود که کاش مادرم یه مدل دیگه بود. از این زنایی که خیلی با هم اختلاف سنی داشتیم. مثلا الان هفتاد سالش بود. چادری بود و خر سنتی. یه جوریم بود که هر کس میدیدش دلش به حالش میسوخت؛ مثلا اونقدر چاق بود که تا دو قدم راه میرفت به نفس میفتاد و باید رو زمین مینشست، یا اونقدر لاغر و نزار که دل سنگ رو هم میگ.ایید. بعد ازونا بود که فکر میکرد پسر انش خیلی کارش درسته، خیلی خوش تیپه، خیلی ملسه کار و بارش و خلاصه ان زاییده خودش رو طلا میدید ... حالا کار دارم با این مادره...

بعد میفرستادمش سر وقت دختره. سر راهشو میگرفت و به کلاسیک ترین شکل ممکن شروع میکرد به مخ زدنش که فلان و بیسار. بعد خایه مالی دختره رو میکرد اصلا که بیا دختر جان پسر من عاشقت شده و فلان و خواهرش که دختر خودم باشه داره از عشق تو گ.اییده میشه و ازین حرفا... اونقدر میرفت و میومد ... دختره هم که آخرش قبول نمیکرد؛ مادره مینشست یه گوشه و شروع میکرد به ک...شعر گفتن که ای مادر بمیره برات و ...

میگم بهرنگ، اصن از کجا معلوم؟ شایدم دختره تهش قبول میکرد ...


بهش گفتم: پرویز ناهارتو بخور، اینقدر ک... نگو. هیچی اندازه همین غذایی که الان جلومونه واقعی نیست بدبخت ...

# 86

پرویز:

دهنم برفک زد از بس گفتم « مبارک صاحابش و خدا نصیب کنه »؛ صف خرید اینا عین صفهای شیر آخر شصت و اوایل هفتاده؛ چهار صبح هم که بری زنبیل بذاری، اقلا بیست نفری جلوتن ...


+ نیم ساعت با اسماعیل فصیح، با « شراب خام » ؛ وسط پارک دانشجو. و زندگی یعنی تهران 1347

# 15

زنه که از کنار صندلیمون رد شد، پرویز گفت: بهرنگ..

« صد تا زن و دخترِ واقعا زیبا و خوش پوش و هیکل درست رو ازشون با اشعه ایکس عکس بگیر و نتیجه رو یه دیوار ظاهر کن؛ تصویرشون شکل یه خودپرداز ATM میفته رو دیوار. همینن. شخصیت و فرهیختگیه این زنها تو مملکتی مث ایران، با ظاهرشون نسبت عکس ابدی داره. به گوش اینا کاری نداشته باش، فقط کارت بانکیت رو دربیار و بکن تو حلقشون.. گفتم که ، خودپردازن. بعدش به همه چیشون میرسی؛ عشقشون، محبتشون، بدنشون، مغزشون ... » 



+ کرکس بزرگ ( مش مریم ) از سفر دوره ای ییلاق برگشت؛ از امشب دوباره باید برگ برگ قرص اعصاب بندازیم بالا پارمون نکنه...!

# 10

پرویز میگه:

« یه فیل ممکنه روزی صد کیلومتر راه بره، جایی هم که راه بره، وقتی که مثلا پاشو بذاره رو لونه یه موش، اونم با شیش تن وزن، موش و بابای موش و پدر جدش با هم کتلت میشن تو زمین... همینه. برابری وجود نداره. همیشه یه عده باید له بشن. هر کی غیر ازین گفته فقط شعار داده ...»

................................................................................................................................

# حاشیه: به نظرم لذت واقعیه خوردن سیر و پیاز خام همراه غذا قبل از بیرون رفتن از خونه، ا.رگ.اسمهای نامحسوس و متعددیه که بعد از گ.ا.ییدن دهن ملت، به شخص خورنده دست میده. واقعا فکر کردید فقط جنبه پزشکی و دارویی داره قضیه؟

# 5

پرویز گفت: « دارم با کسی ازدواج میکنم که الان نزدیکه بیست و چهار ساعته حتی یک دقیقه هم بهش فکر نکردم. داریم کجا کشیده میشیم ما؟...»

فقط یه نیمچه سر بیحالی تکون دادم. نه حوصله قرقره کردن حرفای صد بار گفته رو داشتم، نه دیگه اپسیلونی امید دارم که سنگ آسیاب کاری با حرف زدن و بحث کردن بچرخه؛ پرویزم بالاخره با کسی ازدواج میکنه که کمتر از زمان خاروندن ک.ونش در طول روز برای هم وقت میذارن و اگر هم با این یکی نه، دوباره میفته تو باتلاق زندگیه چرند قبلیش.

بهش گفتم: همین خوبه بابا، روزی یه دقیقه فکر کردنها رو جمع کن، میشه ماهی نیم ساعت. بده؟