# 131
« بهرنگ، همیشه یکی از فانتزیای دسته خری زندگیم این بود که کاش مادرم یه مدل دیگه بود. از این زنایی که خیلی با هم اختلاف سنی داشتیم. مثلا الان هفتاد سالش بود. چادری بود و خر سنتی. یه جوریم بود که هر کس میدیدش دلش به حالش میسوخت؛ مثلا اونقدر چاق بود که تا دو قدم راه میرفت به نفس میفتاد و باید رو زمین مینشست، یا اونقدر لاغر و نزار که دل سنگ رو هم میگ.ایید. بعد ازونا بود که فکر میکرد پسر انش خیلی کارش درسته، خیلی خوش تیپه، خیلی ملسه کار و بارش و خلاصه ان زاییده خودش رو طلا میدید ... حالا کار دارم با این مادره...
بعد میفرستادمش سر وقت دختره. سر راهشو میگرفت و به کلاسیک ترین شکل ممکن شروع میکرد به مخ زدنش که فلان و بیسار. بعد خایه مالی دختره رو میکرد اصلا که بیا دختر جان پسر من عاشقت شده و فلان و خواهرش که دختر خودم باشه داره از عشق تو گ.اییده میشه و ازین حرفا... اونقدر میرفت و میومد ... دختره هم که آخرش قبول نمیکرد؛ مادره مینشست یه گوشه و شروع میکرد به ک...شعر گفتن که ای مادر بمیره برات و ...
میگم بهرنگ، اصن از کجا معلوم؟ شایدم دختره تهش قبول میکرد ...
بهش گفتم: پرویز ناهارتو بخور، اینقدر ک... نگو. هیچی اندازه همین غذایی که الان جلومونه واقعی نیست بدبخت ...