# 177

زیر پتو رفت و دو زانو را جمع کرد و بر شکم فشرد، مشتی به بالش کوفت:

« ای کاش بمیرد، اما بدون درد »


+ شبهای تهران / غزاله علیزاده

# 174

خداست این چند خط ...

از وبلاگ elcafeprivada.blogspot.com

ادامه نوشته

# 168

چند خط از جایی از یه صحنه ای از یه فصل رمانم.

ادامه نوشته

# 128

« زندگی یعنی پشم؛ از چاقوهای سنگی زمان غارنشینا تا اپی لیدی و لیزر، هیچی نتونسته جلوی مادر خرابشو بگیره تو کار ... »

« دور دور کوتوله هاست. وقتی نویسنده خوش اقبال مملکت قدِ مغزش یه متر و بیست و دو سانته، چرا کاغذ نشه جلیقه ضد گلوله ؟»


+ تک گویی کاوه تو داستان امروز نمود ما را

# 124

این یک پست طنز نیست.
ادامه نوشته

# 121

ولایت زندان، ما را طلبید عاقبت این عشاق‌خانه... هنوز زنجیر در گوشت است، زنجیرک، موریانه گوشت، کی به استخوان می‌رسی آخر. زنجیرک، تسبیح عارفان، صدای پای من حالا شنیدنی ست، از این دست ساز، کوه کوچک،‌ دماوندم باشی کمی، سرو از اینجا چوب کبریتی، ای ساز لابلا آشفته در هم وصل ، تو حلقه یا هو بودی وصل شدی به همه هیاهو.. وه که چه غوغایی... سرود ... ای اشتران اندکید که ما بیشتر داریم از شما، نه زنگی به گردن که تن در زنگیم.. زنگیه زنگ... پیر چنگی بزن که زخمه نه به سیم به فولاد میزنی... رسیدیم گرچه پیر، گرچه دیر.... لطف تو دیوار به این است که من به چشم محبس نگاهت میکنم، نه چاردیواری. هر چه باشه این مسافرخانه محکومان هم از آن بالاخانه عظیم تر است هم مایه عبرت...


هزار دستان / علی حاتمی



# 119

« وقتی آب زیاد داغ باشه، لبه تیغ درد نمیاره ... »


فرار فروهر / اسماعیل فصیح / 438

# 115

بیست بار بیشتر این پاراگراف رو خوندم. به ساده ترین شکل ممکن، شخم میزنه آدمو؛ خوش خوشان البته..


« لب تختخواب نشسته نگاهم میکند. بوی مطبوع ملایم خوبی در اتاق دربسته پیچیده. شاید « شانل » اوست. شاید اسپری « فورمن » بعد از اصلاح صورت خودم است. شاید هم نفس کرمهای شب تاب شب گرم تابستانی توی باغ و درختهای یوسف آباد است. یا شاید طلسم نور ماه نصفه ای است که از پنجره می تابد. شاید هم فقط نبودن رایحه دنیای منفجر شده فروهر است... »

فرار فروهر / اسماعیل فصیح / ص 261

# 108

بعد از چند ماه بالا پایین رفتن بالاخره افسری رو که سال 72 از کاوه بازجویی کرده بود پیدا کردم...

ادامه نوشته

# 102

صداش هم عوض نشده بود؛ درست برعکسِ تمام ظاهر من.

گفت: پس چرا همون وقت نگفتی؟

سیگار رو پرت کردم تو رود.

گفتم: میدونستم روزی یک میلیون مراجعه کننده داری؛ منم که چیز تازه ای برای نشون دادن نداشتم، تنها فرقی که میتونستم با بقیه داشته باشم این بود که بهت مراجعه نکنم...

دود سیگار که گم شد تو هوا، صورتش واضح شد جلوم؛ خودش بود. حتی خودش هم عوض نشده بود...


خیابان سیمای ایران / آبان 91

# 99

291 کلمه داستان
ادامه نوشته

# 98

« زندگی و معاش نویسنده باید فقط از راه نویسندگی تامین بشه. اگر حالا نمیشه بدشانسی و بدبختی یه و فعلا اینجا بدشانسی و بدبختی به نام منه. اگه پدر و مادر من زیر بازارچه درخونگاه تهران بغل همدیگه خوابیدن و تو خیابون شانزه لیزه یا خیابان پنجم نیویورک نخوابیدن تقصیر من نیس. تقصیر هیچ کس نیست .... »

شراب خام / اسماعیل فصیح

# 96

247 کلمه داستان.
ادامه نوشته

# 95

از پیمان بلند تر بود؛ خود پیمان کم بلند نبود. یازده و نیم شب رفت استقبالش، سر کوچه، درست تو ورودی کوچه ماشینش رو پارک کرده بود. چکمه های مشکی ساق بلند پوشیده بود و هیکل تراشیده ای داشت. پیمان همراهیش کرد تا خونه. از پله ها که پایین میرفتن نگاهشون می کردم. گربه ها دور و برم میچرخیدن. بهرنگ گفت: شاید مشکل داشته باشن با هم؛ کی دیدی هیکلای تراشیده و چکمه های ساق بلند بشن مصالح واسه داستان دوست داشتن؟ ما فقط یه چیزی میبینیم...

بهش گفتم: همینکه نزدیک دوازده شب اینجاست خودش یه غنیمته، یادت نره ما خودمون فقط یه چیزی نداریم برای همین دیدن...


+ « طبل حلبی » گونتر گراس بالاخره تمام شد؛ بی نهایت خسته کننده، خیلی محشر.

# 90

پایین ابروی کاوه شکافته بود. مه کمی بیشتر شده بود و هوا سردتر. گفت بزن کنار. ماشینو انداختم شونه خاکی. پیاده شد و کمی دورتر از ماشین نشست لای تل برفهای قدیمی و به زخمش دست کشید. گفتم: پتو نمیخوای؟ با سر اشاره کرد که نه و یهو شروع کرد به زار زدن. رد خون از گوشه چشمش شدید شد و پایین میریخت. بلند زار میزد و گریه میکرد. موبایلها تو گودی داشبورد بی صدا افتاده بودن. تمام دستم زخم شده بود. انگشتها رو گرفتم جلوی دریچه بخاری. گرم که شدن شروع کردن به سوختن...

بعدها ازم میپرسیدن خیلی سخت بود اون روزا؟ منم همیشه میگم: پس چی فکر کردید؟ انگار از ارتفاع افتاده بودیم رو یه کپه خار ...