اوج احساس فیزیکی و روحی اش به بعضی دخترا رو با این جمله ادا میکرد که: خانم، فلان جات تو چشمم.
اون وقتا نمیفهمیدیم فلان جات تو چشمم دقیقا بیانگر چه حسی از درون یه آدمه.
خلاصه همین.
اوج احساس فیزیکی و روحی اش به بعضی دخترا رو با این جمله ادا میکرد که: خانم، فلان جات تو چشمم.
اون وقتا نمیفهمیدیم فلان جات تو چشمم دقیقا بیانگر چه حسی از درون یه آدمه.
خلاصه همین.
* اسماعیل فصیح / درد سیاوش
این روزا بهش حق میدم فراری باشه از همه، مرتب تنهایی بره باغ، عبوس و گرفته، حرف زدن تلگرافی. بهش حق میدم هر کاری بکنه. این وسط یه خجالت بزرگ میمونه که فقط من حاضر به کشیدنشم. با خایه مالی، جلو چشمش نبودن. هر چند گاهی از دست خودم هم درمیره. ناغاقل میرینم به بساط، بی احتیاط و کم طاقت.
فاصله اون عکس تو هتل شیراز تا امروز بیشتر از بیست ساله؛ من حق میدم بهش. تو این بیست سال فقط خودش بود و خودش.
کپ کردم. فکر کردم. یه ذره هم با خودم حال کردم. گلستان به نظرم از کاملترین خودشیفته های بر حقه.
سطل آشغال کهنه اتاق رو امروز خالی کردم.
همون حکایت سوراخای بی چشمداشت و تهش و بدین دست بچه تا خودش بفهمه بدردش نمیخوره و...
حال ندارم دو خط بنویسمش.
تهش این بود که چی؟ از کجا میاد؟
چار کلمه داستان خوب پیش رفت، قرار نیست شاهکار بشه، هیچ گهی قرار نیست شاید بشه، در بهترین حالت چاپ فقط. بعدش میشه یکی دو ساعت ورزش، از یه مدت دیگه شروع کاری که هیچ تخصصی توش نداری، بعد شب و نبودن سوراخهای بی چشمداشت و کتاب و فکر و ورق خوردن سریع و تخمی تقویم و... هیچ.
واقعا تهش هیچی نیست، اما آدمو شاد میکنه تو لحظه.
لایف استایلمون همون لایف استایل دکتر مارک اسلون، هر چند اونی که تو چهل سالگی میره مشق تنبور، تو گور استاد میشه.
درست مثل لحظه ارگاسم، مث اولین ثانیه گرم شدن کله با مشروب، مث ریدن بعداز ظهر، مث آروغ آبجو، یه لذت خالص و وحشیانه اس. سر جات بند نمیشی، میخونی، میرقصی، با هیجان میری دنبال کار بعدی، اما چند لحظه بعد همه چی تمومه. برمیگردی سر نقطه کس شعر اولیه؛ درست مثل چند لحظه بعد تمام حسهای فوق الذکر.
صدای آهنگ دهه پنجایی فرخزاد تو زمینه، یه دختر و پسر که روی تخت اتاق پسره در حال شلنگ تخته انداختنن با هم. صداشون نمیاد. دختره انگار هیچ حسی نداره و فقط ماشین وار میلوله تو تن پسره. پسره اما خیلی حس داره، به نظر میاد صرفا اروتیک. نگاه دختره بیحال و معنیه. پسره سعی میکنه با دست و لبش جای لمس نکرده نذاره تو تن دختره. بیست دقیقه ای طول میکشه. نگاش میکنم با دقت. گاهی عقب و جلو میکنم فیلم رو تا نگاهاشون رو با دقت بیشتری ببینم. نگاه دختره وقتی از بغل پسره میفته رو تخت، نگاه پسره وقتی لباسای دختره رو درمیاره، نگاه دختره وقتی مثل بچه تازه دنیا اومده تو بغل پسره تکون میخوره، نگاه پسره وقتی سعی میکنه آخرین تیکه لباس دختره رو هم دربیاره ...
دو تا ماشین کوک شده بودن. صرفا همین. و خودشون نمیدونستن دو تا ماشین کوک شدن. هیچ حس واقعی بینشون نبود. یه چیزایی هست فقط از زاویه دوربین میشه واقعیش رو دید.
آلسو
حلیم، سنگینی تحمل ناپذیر هستی.
- یکی رو باید پیدا کنم بزرگش کنم. همین. مث گربه. تجربه بزرگ کردن پنج نسل گربه از یک مادرگربه قدیمی نشون داد که عمیق ترین نوع رابطه، با بزرگ کردن شکل میگیره. یکی از بچه گربه ها ( مربوط به دو نسل قبل ) رفته نزدیک ایستگاه تاکسی های میدون مستقر شده اما هنوز میشناسدم و برای غذا گاهی میاد جلو در خونه. این رابطه به نظرم پرفکته.
- اینکه برای بار دهم بیفتی تو یه بن بست، دلیلی بر از دست رفتن مشاعرت نمیشه. به محض بیرون اومدن از بن بست، چشم همون چشمه و البته جاهای دیگه.
- همیشه چیزای دور از دسترس رو میخوایم، حتی اگه چیزی رو که داریم بهترین باشه.
- یه سنسور کیری تو بدن هر آدم هست که یه سری چیزها رو الزاما با یه سری چیزای دیگه مرتبط میدونه و آدمو حساس میکنه در حالی که سنسوره همون طور که از لقبش پیداست اساسا خرابه. مثلا وقار هیچ رابطه الزامی با خوب بودن نداره. سنسوره اما معمولا میگه داره.
- امروز حین ورزش کردن شهبال شب پره و ولید جنبلاط رو هم دیدم. انی وی.
ازون لحظات باشکوهه.
break up , dominate. این روزا به شدت در فضای این فعل و اصطلاحم.