یه شهریار داشتیم خیلی سال پیش، همسایه و همکلاس بودیم چند سال و تا زمان سربازی با هم در ارتباط بودیم. معجون آسی بود، شاد و کسخل، در عین حال درویش و توپر ( اگه همه اینا یکی نباشن).

اوج احساس فیزیکی و روحی اش به بعضی دخترا رو با این جمله ادا میکرد که: خانم، فلان جات تو چشمم.

اون وقتا نمیفهمیدیم فلان جات تو چشمم دقیقا بیانگر چه حسی از درون یه آدمه.

خلاصه همین.

بالاخره یه وبسایت پیدا کردم. تاثیری روم میذاره که هروئین رو مغز.

در تهرانم. در اردیبهشت 55. همه روی زمین کپک زده ایم. عین کرمهای چاق و چله خاک، همه روی گل وول می زنیم. همه پر از چلو کباب و زال زالک و آبدوغ خیار و نان و پیاز و چای و خربزه و حلوا و خرمالو و زولبیا و بامیه و پسته و تخمه و قیمه پلو و سبزی و تربچه و کلم قمری و شله زرد و اناریم و با دهانهای کثیف و پر از دروغ و ظاهرسازی و قهر و لودگی و بی خاصیتی توی هم لول میزنیم ...



* اسماعیل فصیح / درد سیاوش

یه عکس از پدرم هست مال اواخر دهه شصت، به گمونم یکی، دو سال بعد از جنگ، رو یه تخت هتل تو شیراز. از مسافرتهای تابسونای اون سالها. عکاس مادرمه. ما هم نیستیم تو عکس. فقط خودشه که یه لیوان دستش گرفته و دست دیگه رو پشت سرش گذاشته و با لبخند دراز کشیده رو تخت. شلوار مشکی و زیرپیرهن سفید، موهای سر و سبیلش یه دست مشکی و صورت صاف. یه جور خاصی سرحال، تمیز، رله، روبراه.

این روزا بهش حق میدم فراری باشه از همه، مرتب تنهایی بره باغ، عبوس و گرفته، حرف زدن تلگرافی. بهش حق میدم هر کاری بکنه. این وسط یه خجالت بزرگ میمونه که فقط من حاضر به کشیدنشم. با خایه مالی، جلو چشمش نبودن. هر چند گاهی از دست خودم هم درمیره. ناغاقل میرینم به بساط، بی احتیاط و کم طاقت.

فاصله اون عکس تو هتل شیراز تا امروز بیشتر از بیست ساله؛ من حق میدم بهش. تو این بیست سال فقط خودش بود و خودش.

نامه ابراهیم گلستان به نادر ابراهیمی رو خوندم.

کپ کردم. فکر کردم. یه ذره هم با خودم حال کردم. گلستان به نظرم از کاملترین خودشیفته های بر حقه.

صدای همسرایی راهبه ها تو کلیسا میاد، پخش شده تو خونه. اوج و فرود. تکخوانی. فکرم جای دیگه اس. گند زدم به زندگیم.

به عکسها نگاه میکنم. همه شون لبخند میزنن. نمیدونم از ته دل یا نه. خنده شناس خوبی نیستم. به رنگها نگاه میکنم، به کیفیت عکسها، به زمینه شلوغ.

سطل آشغال کهنه اتاق رو امروز خالی کردم.

دختره همین روزا یکی رو میفرسته که منو بکنه، یعنی قشنگ بکنتم.

داستان خوب داره پیش میره فقط نگران حجمشم. همین فصل اولش داره اندازه جنگ و صلح میشه. حالا چقدرش مایه داره و چقدر کس شعر خودمم نمیدونم. فعلا نان استاپ داریم میریم جلو.

پنجشنبه یه تور تهرانگردی باید بذارم.

یه چیزی نوشتم مادرسگ خوردش و آپ نکرد.

همون حکایت سوراخای بی چشمداشت و تهش و بدین دست بچه تا خودش بفهمه بدردش نمیخوره و...

حال ندارم دو خط بنویسمش.

من و ورزش کردنم تو این پارک. میدوم و فکرم هر ده متر یه بار به حرکتیه مخلوط ژله و فنر.

عصر باز درگیر حس شادی بعد از نوشتن بودم.

تهش این بود که چی؟ از کجا میاد؟

چار کلمه داستان خوب پیش رفت، قرار نیست شاهکار بشه، هیچ گهی قرار نیست شاید بشه، در بهترین حالت چاپ فقط. بعدش میشه یکی دو ساعت ورزش، از یه مدت دیگه شروع کاری که هیچ تخصصی توش نداری، بعد شب و نبودن سوراخهای بی چشمداشت و کتاب و فکر و ورق خوردن سریع و تخمی تقویم و... هیچ.

واقعا تهش هیچی نیست، اما آدمو شاد میکنه تو لحظه.

گاهی عجب تهرانو دوست دارم، به خصوص وقتی هر جا میری میبینی قبلا یه دورانی داشتی اونجا، ولو اینکه بیس نوستالژیت یه کار بانکی تخمی سر چارراه جهان کودک باشه.

انگار باید جدی جدی دست به کار خلقت بشم.

حرف خاصی نداشتیم. کمی پرت و پلای معمولی و راه رفتن و پادرد و حرفای تکراری و دو تا نوشیدنی بیمزه و رطوبت هوا و دسته خر بنده.

خارکسده ها ( به ضم کاف، سکون سین، کسر دال و تشدید روی تمامی حروف ) دست تو جیب نمیکنن. نمیدونم چرا این جماعت دست تو جیب نمیکنن.

دوازده روز گذشته. نه حسی، نه پشیمون کردی، نه دلتنگی، نه راستش حتی فکر زیادی. امروز دوباره یکی جدید میاد. باز همون خونه سازی و خونه بازی و ...

لایف استایلمون همون لایف استایل دکتر مارک اسلون، هر چند اونی که تو چهل سالگی میره مشق تنبور، تو گور استاد میشه.

وقتی یه پارت خوب می نویسی، داستان خوب جلو میره و یه صحنه رو خوب درمیاری

درست مثل لحظه ارگاسم، مث اولین ثانیه گرم شدن کله با مشروب، مث ریدن بعداز ظهر، مث آروغ آبجو، یه لذت خالص و وحشیانه اس. سر جات بند نمیشی، میخونی، میرقصی، با هیجان میری دنبال کار بعدی، اما چند لحظه بعد همه چی تمومه. برمیگردی سر نقطه کس شعر اولیه؛ درست مثل چند لحظه بعد تمام حسهای فوق الذکر.

فیلم گرفته شده با هندی کم قدیمی.

صدای آهنگ دهه پنجایی فرخزاد تو زمینه، یه دختر و پسر که روی تخت اتاق پسره در حال شلنگ تخته انداختنن با هم. صداشون نمیاد. دختره انگار هیچ حسی نداره و فقط ماشین وار میلوله تو تن پسره. پسره اما خیلی حس داره، به نظر میاد صرفا اروتیک. نگاه دختره بیحال و معنیه. پسره سعی میکنه با دست و لبش جای لمس نکرده نذاره تو تن دختره. بیست دقیقه ای طول میکشه. نگاش میکنم با دقت. گاهی عقب و جلو میکنم فیلم رو تا نگاهاشون رو با دقت بیشتری ببینم. نگاه دختره وقتی از بغل پسره میفته رو تخت، نگاه پسره وقتی لباسای دختره رو درمیاره، نگاه دختره وقتی مثل بچه تازه دنیا اومده تو بغل پسره تکون میخوره، نگاه پسره وقتی سعی میکنه آخرین تیکه لباس دختره رو هم دربیاره ...

دو تا ماشین کوک شده بودن. صرفا همین. و خودشون نمیدونستن دو تا ماشین کوک شدن. هیچ حس واقعی بینشون نبود. یه چیزایی هست فقط از زاویه دوربین میشه واقعیش رو دید.

آرزو

شبِ شراب نیرزد به یوم تخمی.

آلسو

حلیم، سنگینی تحمل ناپذیر هستی.

im drunk

شیفته جاه طلبی این دختر دیوانه ام. وقتی همیشه مطمئن باشی یه چیز بهتر گیرت میاد.

کرکس بالای سر چیزی که نزدیکه مرگه چرخ میزنه و منتظره، حالا اونی که بالا سر یه چیز سالم چرخ میزنه تا نزدیک مرگ بشه احیانا دیگه چه موجودیه؟

یه سطل آشغال قدیمی گوشه اتاق هست. پلاستیکی. دور سوراخ. کهنه سوار. خیلی مظلومه. هر شب بساط داره پا به پام.

رساله مکاشفات اسپورت من:

- یکی رو باید پیدا کنم بزرگش کنم. همین. مث گربه. تجربه بزرگ کردن پنج نسل گربه از یک مادرگربه قدیمی نشون داد که عمیق ترین نوع رابطه، با بزرگ کردن شکل میگیره. یکی از بچه گربه ها ( مربوط به دو نسل قبل ) رفته نزدیک ایستگاه تاکسی های میدون مستقر شده اما هنوز میشناسدم و برای غذا گاهی میاد جلو در خونه. این رابطه به نظرم پرفکته.

- اینکه برای بار دهم بیفتی تو یه بن بست، دلیلی بر از دست رفتن مشاعرت نمیشه. به محض بیرون اومدن از بن بست، چشم همون چشمه و البته جاهای دیگه.

- همیشه چیزای دور از دسترس رو میخوایم، حتی اگه چیزی رو که داریم بهترین باشه.

- یه سنسور کیری تو بدن هر آدم هست که یه سری چیزها رو الزاما با یه سری چیزای دیگه مرتبط میدونه و آدمو حساس میکنه در حالی که سنسوره همون طور که از لقبش پیداست اساسا خرابه. مثلا وقار هیچ رابطه الزامی با خوب بودن نداره. سنسوره اما معمولا میگه داره.

- امروز حین ورزش کردن شهبال شب پره و ولید جنبلاط رو هم دیدم. انی وی.

امروز تو باغ وسط میوه چیدن و کلنجار رفتن با شاخ و برگا رو نردبون یهو یادم افتاد چقدر فکر نمیکنم به خیلیا. رنسانس جدید شده انگار. بدک نیست.

frustration

یاد یکی میفتی و دلت براش میسوزه، چند ثانیه که خوب فکر میکنی میبینی اونه که باید دلش به حال تو بسوزه.

ازون لحظات باشکوهه.

سبکی دلپذیر هستی.

break up , dominate. این روزا به شدت در فضای این فعل و اصطلاحم.