# 84

یه تابلو پهن پیکر قبل از میدون توحید:

« دومین نشست تخصصی سرویسهای بهداشتی شهری / ... تا ... آبان 91 / سالن همایشهای دانشگاه شهید بهشتی »


یاد یکی از مطلبهای چند روز پیش حامد حبیبی تو وبلاگش ( ورطه ) افتادم؛ تو یه بخشی اش نوشته بود:

« در جایی که همه چیز به نحو مسخره ای خنده دار و هجو شده و دیگر هیچ چیز جدی وجود ندارد، دیگر انگیزه ای برای طنز نویسی نمی ماند. یک طنزنویس هرچقدر ماهر باشد نمی تواند به اندازه ی یک خبر چند خطی خواننده ها را بخنداند. »

همین.

# 60

دو سال دیگه با همسرم میریم تور پیونگ یانگ. هنوز با هم ازدواج نکردیم اما تا دو سال دیگه میکنیم، خوب هم می کنیم. الان زندگیه خوبی دارم و بعد از ازدواج بهتر هم میشه. من میرم تو یه رستوران کارگر ساده میشم و زنم که بر و رویی هم داره میشه صندوقدار همون رستوران یا یه رستوران دیگه. رو هم رفته سی میلیون تومن درآمد ماهیانه پیدا میکنیم. فکر کنم تا دو سال دیگه کف حقوق کارگرها پونزده میلیون تومن تو ماه بشه. رو پای خودمون می ایستیم. مبدل دیجیتال میخریم و برنامه های خودمون رو نگاه میکنیم. زمستونا شیرهای گاز رو تا ته باز میکنیم چون گاز داریم. ما ایستادیم. بچه دار میشیم و از همون بچگی بهش یاد میدیم ما نزدیک نیم قرنه میزان مقاومت کو.نمون رو در حال آزمایشیم. هی میذاریم یه عده کو.نمون بذارن، ولی ما مقاومت میکنیم و مث کوه ایستادیم؛ پاره هم شدیم اما ایستاده پاره شدیم ...


+ از حادثه ها باید خیلی بعدتر از حادثه گفت ...

# 36

چی کار کنیم این یخ آب بشه؟


چی بگیم بهم؟

بهشون بگیم: عجب لاکتون خوش رنگه خانم؟

بگیم: دارید چی گوش میدید الان؟

بگیم: اجازه میدید کرایتون رو حساب کنیم؟

فهمیدید دیشب تو کلمبیا چه خبر بود؟

خانم امکانش هست ما رو بُکنید؟

این راننده ها ک...خل نمیشن تمام روز رادیوی وطنی تو گوششونه؟

شما دانشجویی؟ .....


چی بگیم این اخمها باز بشه؟ این نگاههای گاردی به هم باز بشه؟ وقت نشستن کنار هم اینهمه مراقب لنگ و پاچه هم نباشیم؟ زنا فکر نکنن ما فکر میکنیم فقط وا.ژن متحرکن، مردا فکر نکنن زنا فکر میکنن فقط یه مشت لاشین ...

چی کار کنیم بشه خندید و حرف زد؟

# 32

جایی رو تو دنیا سراغ دارید که طرف اسم شوهرش مثلا چارلز باشه و صداش کنه ممد حسن؟

اگه آره، بهم معرفی کنید کجا؛ اگرهم نه، بهم بگید چرا عکس این پدیده اینجا وجود داره؟

چرا ممد حسن میشه چارلز و عزیزالله میشه اسکار بین دوست و آشنا؟

# 31

اگه همین روزا یهو دیدید مسجد متبرک محله تون وقت نماز پرفیض مغرب، به جای اذان موذن زاده، « من .... رویایی دارم ... » رو پخش کرد اصلا تعجب نکنید.

پوپولیسم تهوع آور ایرانی.

.

.

.

+ ملت ک...خل تا یه ماه بعد:

« ساعت چنده؟ پنجِ قدیمه یا جدید؟ »

احمقا زمان همونه؛ ساعت قدیم و جدید نداره.

هر انگشتی تو ک.ون این مردم بکنن مثل ابنه ایها اول نیششون باز میشه به خنده و حال کردن، بعد مصرانه خواستار تداوم و بازی بازی میشن باهاش...







# 28

پاسخی به یک خواننده « خونگرم » .

ادامه نوشته

# 24

الان دیگه مثل سابق حوصله بحث کردن و بد و بیراه شنیدن و البته گفتن و این دردسرها رو ندارم وگرنه چند تا وبلاگ نسبتا معروف و پرخواننده رو بهتون معرفی می کردم تا بهتر درک کنید جایگاه رفیع مهمل و اراجیف رو تو این جماعت. زبون و فکری که این چرندیات آبکی ازش بیرون میاد رو بذارید یه طرف، چشمهایی که میخوننشون و شبیه ک...خلهای دهه سی و چهل میلادی پای تریبون جفنگیات هیتلر، براش سر و دست میشکنن و به به و چه چه عزیزم گویان... یه طرف...

یکیشون تازگیا دوباره برگشته.... به زیبایی قطعات پیانوی شوپن قسم میخورم اگه تمام پستهاشو حتی رو کاغذ رو یه کفه یه ترازوی قدیمی بذارید و رو کفه دوم پنج گرم مدفوع خشک کلاغ، کفه دوم با سرعت و قاطعیت میاد پایین و میفته رو زمین...

بگذریم... چی کار دلخوشی مردم بیچاره داریم؟ به قول زدبازی:

حرف زدنم هست مرهم مریض .... 

# 23

گاهی روزی چند بار میمیرم؛ یکی از مردنهای روتینم دیدن خستگی و آشفتگیه زنهای خودفروشیه که بین تجریش و قدس بی هدف و سرگردون چرخ میزنن و اکثرا مشغول چونه زدن سر ده، پونزده هزار تومن کمتر و بیشتر با مشتریهای بیچاره تر از خودشونن...

وقتی نگاهشون رو میبینم، وقتی با چشمهای خسته و ذهن سرگردون میچرخن و لای جمعیت گم میشن، تو همون نگاه داغون میبینم که وقتی از یه لِوِل پایینتر باشن چقدر زندگیشون سخته تو این خراب شده، که همونقدر احترام گذاشته میشه به کار و عقیدشون که هیچ، که همونقدر درک میشن و کمک میبینن که هیچ، که همونقدر امنیت دارن و میتونن با خیال راحت و بدون ترس کار کنن که یه ریش توپیه اولترا ایدئولوگِ شرورِ القاعده میتونه تو شیکاگو خیابون گز کنه و کار کنه ...


# 22

استوار ترین مدرکی که میتونه « اشرف مخلوقات » بودن انسان رو به چالش بکشه، وجود سه تا دایی منه.

بزرگه پنجاه و پنج سالشه، نیم قرنه که مغزش خودش رو بازخرید کرده و فقط وقت پر بودن روده بزرگ و مثانه و خالی بودن معده بهش آلارم میده.

وسطی چهل و پنج سالشه، صبح که میخواد بره بیرون باتری ساعت دیواری رو درمیاره و شب که برمیگرده میذاره سرجاش؛ بهش میگم چرا؟ میگه وقتی صبح تا شب خودم خونه نیستم، ساعت برای چی الکی کار کنه؟

کوچیکه چهل و دو ساله اس، دار و ندارش رو تو کازینوهای لاس وگاس باخت و هنوز بعد از پونزده سال میگه:  مطمئنم اون شب اون سیاه پوسته تقلب کرد، به نظرت برگردم میتونم پیداش کنم؟



# 21

سن و سالی نداشتیم که بهمون میگفتن: ماست و ماهی رو با هم نخورید، صورتتون مث پوست پلنگ میشه؛ اما نمیومدن مثل آدم درست بگن که بابا جان، یکیش طبعش گرمه و اون یکی سرد، شاید بهتره با هم خورده نشن...

نوجوون بودیم که می گفتن اگه تو یه روز بیشتر از سه بار با خودمون ور بریم، اول خون میزنه بیرون و بعدشم میمیریم؛ شعور نداشتن بگن پسر جان، حسی که بعد از ور رفتن با خودت بهت دست میده، راه بهتر و درست تری برای رسیدن بهش هست.

از بچگی تو گوشمون میخوندن درباره فلان موضوعات سوال نپرس و اهانت نکن، یه بابایی بود یه روز به فلان چیز اهانت کرد و دو روز بعدش جوری رفت زیر تریلی که بقایاش رو با کاردک جمع کردن؛ اما انگار سخت بود براشون بگن که به اعتقاداتی که با یه سرنگ تاریخی به مغز خیلیا تزریق شده کاری نداشته باش و خودت دنبال حقیقت باش...

این ملت یه بیماری مزمن داره؛ اسم علمیش میشه یه چیز من درآوردی تو مایه های این: « سندروم بیان ک...شعر به جای واقعیت » ؛ عامل وجود و انتقالش هم حماقت و البته دورویی ...

و حالا دوباره این روزا که شروع یه دوران وحشتناک کلید خورده، که تا چند وقت دیگه کمری برای طبقه متوسط نمیمونه، من عود کردنش رو میبینم.

که هیچکس نمیاد به جای « لبخندهای ساختگی مسخره» ، « به جان بچه ام گرون شده » ، « دلار کشیده بالا » ، « بازار خرابه » ، « ما هم مثل شما »  و... رک و راست در بیاد بگه:

چی کار کنم؟ ت.خم و شعورشو که نداریم، مجبوریم از همدیگه بکنیم تا زنده بمونیم ....

# 20

# ملتی که زنهای مرده هم ناموسشون محسوب میشن و آوردن عکسشون تو اعلامیه ترحیم یه تابو و عرفا و اخلاقا و ... زشت محسوب میشه، اگه برینی بهش، خیلی در حقش لطف کردی. از بچگی برام سوال بود یعنی چی تو یه کادر سه در چهار به جای عکس مادر، بنویسی « مادرم » !!!


## دکمه شیشه های برقی جلو چسب خورده تا نتونی بالا، پایین کنی، بالابرهای عقب هم دراومده از جاش، در رو باید با نهایت لطافت ببندی، به آفتاب گیرهای جلو نباید دست بزنی، اگه جلو میشینی باید مراقب باشی پات به داشبور نخوره... یه دوره روان درمانی باید براشون بذارن که: « پدر جان، اینی که باهاش مسافر کشی می کنی اسمش هست پیکان آر دی نه لامبورگینی » ...


### میخوام یه کمپین راه بندازم: « یک میلیون امضا تا ممنوعیت تردد افراد بالای هفتاد سال در پیاده روهای شلوغ »

امضا می کنید؟

# 17

جامع ترین راهنما و آموزش درباره مسائل ج.نسی به نوجوانان این سرزمین، از بعد دوران ساسانیان تا الان:

ورزش کنید، آب یخ بخورید، دوازده بار به شیطان رجیم لعنت بفرستید و نفس عمیق بکشید. ( که من فکر میکنم در بین تمام موجودات زنده حتی بندپایانِ ابتدایی هم به این شکل اطفا شهوت نمیکنن..)

نتیجه این روش و دیدگاه علمی و منطقی و انسانی چند هزار ساله میشه یه تابو؛ و نتیجه اون تابو اینکه:

نود و پنج درصد مردهای ایرانی بعد از اینکه عملیات ظفرنمون ثکص رو در مدت کمتر از ده ثانیه به پایان بردن، با نیش باز رو میکنن به همسر - که مات و مبهوت حتی به خط استارت کار هم نرسیده - و میگن: « چطور بود عزیزم ؟ »

# 13

پیش بینی من از نوشته های قیمت ارز در صرافی های تهران تا چند هفته آینده:

هر دلار آمریکا : یک میلیون تومان پول نقد + دو سکه بهار آزادی + انگشت کردن همسر خریدار ارز

هر یورو : دو میلیون تومان پول نقد + سند شش دانگ یک باب منزل مسکونی + نیم ساعت ور رفتن ساده با همسر خریدار ارز

هر پوند انگلیس : هشت میلیون تومان پول نقد + ده کیلو شمش طلا + سه شب خوابیدن بی قید و شرط با همسر خریدار ارز

.

.

هر دلار سیرالئون : 12400 تومن

هر روپیه بوتان : 10500 تومن

هر فرانک بنین : 8900 تومن

هر شیلینگ تانزانیا : تمام شد - فعلا نداریم.


مهر ماه چند روزی احتمالا برم استانبول، بابام چند ماه پیش رفته بود طرفای ارزروم برای کوهنوردی و اینا، کمی لیر هنوز تو دستش مونده بود. گفتم چند گرفتی؟ گفت حدود هفتصد تومن. امروز گذرم افتاد به فردوسی و اون اطراف، همین لیر ترکیه شده بود 1285 تومن ... 

دلار 2400 و پوند خیلی نزدیک به چهار هزار تومن ...

سر ساختمون هم سردسته کارگرای افغانی که حدو ده سالی هست میشناسیمش و داره باهامون کار میکنه، رسما گفت بعد از این کار دیگه با ماهی یک میلیون تومن برای نگهبانی نمی ایسته و برمیگرده افغانستان که ارزش پولش آروم آروم در حد خودش داره میاد بالا ...


# 11

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی بعدا نمود با پا

* آرایه جناس گا ( تام سابق ) در مصرع دوم وجود دارد.


# فرمودند برای ادامه زندگی و تحصیل قصد مهاجرت فی الفور به استرالیا دارند؛ شایان ذکر است نامبرده در کل زندگی تا این ساعت که این پست مرقوم می شود، تنها تا شعاع هشت کیلومتری منزل خود تردد کرده و به چشم دیده اند. درک نامبرده مثلا از تهران، شهری است که خیلی بزرگ است؛ همین. ایشان در قسمت دیگری از بیانات خود فرمودند : « الان فلان مرکز تو فلان شهر استرالیا نیرو میخواد و اگه زود نرم ممکنه دیگه نیرو نخوان »، باز لازم به توضیح است که ایشان احتمالا شیوه استخدام و داستان کار در استرالیا را با شیوه کارگزینی حراست در کارخانه تولید کنجاله سویای رباط کریم اشتباه گرفته اند ...



# 8

سفر اهواز بودم... دیدم با چه ولع و سرخوشی سمبوسه میخوردن ملت؛ ایستادم کنار بساط عرب سمبوسه فروش و فقط نگاه کردم. از داخل یه کارتن کثیف، سمبوسه های خام که حداکثر با پنجاه تومن مواد خوردنی پر شده، وارد یه استامبولی زنگار بسته میشه که روغنش به مفهومِ مطلقِ سیاهی خیلی نزدیکه، چند ثانیه ای غوطه میخورن و بعد پهن میشن کف یه سینی بزرگ که پوشیده شده از سبزیهایی که همراه گل و خاک از زمین کنده شدن و پهن سینی ...

وقتی میخورن، چربی کبد و تری گلیسیرید و انگل ژیاردیا، یا قند خون و فشار، نه تنها موجودیت واقعی که حتی کانسپت هم تلقی نمیشن. میخورن و لذت میبرن و من که هوس خوردن کردم و میدونم چه طعم لذت بخشی داره اون معجون سراپا نکبت، نمیخورم؛ چون لذت نمیبرم از این مدل خوردن که چربی کبد و همپالکیهاش، گوشه بازار کاوه اهواز، زیر یه هشتی ایستادن و دارن بهت چشمک میزنن و میگن: اگه میخوای بخور، حالشم ببر ولی ک.ونت پاره اس ...

اینجا سمبوسه خوشمزه اما گه اندود بهت میگه: یا بخور و صرفا لذت ببر؛ یا بخور و لذت ببر و بترس ...

تفاوت خوشبختی و بدبختی، خیلی از اوقات دور از فلسفه بافیهای دهن پرکنه.

چند دقیقه ای ایستادم و راستش لذت بردم از دیدن خوشبختی ساده و دم دستی اون جماعت سمبوسه خور که من ازش محروم بودم...