# 198
به ذهنم رسید تو همچین شبی، همچین محله ای و همچین حال و هوایی میشه سی تا کار مختلف دلی و باحال انجام داد. بعد صدای قدمهام رو که شنیدم، بی هیج افکت دیگه ای، فعل جمله ماضی شد، « میشد » انجام داد...
با بچه گربه های دم در کمی لاس زدم و برگشتم خونه.
به قول یکی از همکارهای مطبوعاتیِ قدیمی: « وقتی آهنگای فلانی رو گوش میدم، یاد غمای نداشته ام میفتم » ...
واقعیت شبیه ایگوانا یا خرس کوالا
یه صحنه هست تو عصر جدید. چارلی چاپلین به اشتباه قاطی تظاهرات سندیکای کارگرا میشه و درست میفته تو صف اول جمعیت. پلیس میاد. یکیشون باتومو بلند میکنه سمت چارلی که الان میزنم خوارتو میگام و دور شو و ازین حرفا. اولش نمیره. پلیسه که جدی جدی میاد بزنه، چارلی دستاش رو با یه میمیک بی نظیر صورت کمی بالا میاره که یعنی: خیلی خب. گرفتم. میرم... در عین حالی که میخواد غرورشم نگه داره. چه غروری اما؟
این از این.
عشقم به فوتبال توضیحش کمی سخته. فلسفه است بیشتر. تنها موقعی که ممکنه به چیزی فکر نکنم یا واقعا از یه حال بد دربیام، وقتیه که فوتبال میبینم. شونزده ساله سفت و سخت فن رئال مادریدم. از دوره اول کاپلو. سال 96 بود. متنفرم از بارسلونا و کاتالونیا و عشق جدایی طلبیه تخمیشون از اسپانیا. تا دو سال قبل همش باخت بود جلو بارسلونا. افتضاح. شانسی نداشتیم. شبای بازی فشارم بالا میرفت. از صبح چیزی مث نذر برای خودم کنار میذاشتم که مثلا اگه امشب به این مادرجن.ده ها نبازن فردا فلان میکنم و ... وقت بازی چیزی از گلوم پایین نمیرفت، بدن داغ و صورت سرخ و نفس تنگی. برای من مسخره نیست. مهمه. اما آخرش فقط باخت بود. هیچ ربطی هم به نذر من و خواست من و تشعشعات ذهنیم نداشت. بارسلونا می برد چون پاس اشتباه نمیدادن، تکنیک هافبکها بهتر بود. بهتر شوت میزدن. بهتر دفاع میکردن. خب این وسط به تخم چپ کائنات هم نیست که بهرنگ نامی تو شمالغرب تهران نشسته رو کاناپه و فشار خونش زده بالا و اگه رئال برنده بشه تا چند روز چقدر حالش ردیفه. بعد مینشستم و همونجور نگاه میکردم. تسلیم بودم. واقعیت ترسناک نبود. فقط بود. زل میزد بهم که ببین. همینه. بهرنگ خان همینه. وقتی نتونی درست پاس بدی چطور میخوای ببری؟ منم حرفی نداشتم خب ...
بعد سارا...
واقعیت شبیه خون آشام نیست گاهی. تلخ و گزنده و ازین توصیفات تکراری چرند هم نیست. واقعیت گاهی مث یه خرس کوالاست که بالای درخت گشاد کرده و لم داده، یا یه ایگوانای ک3خل که باید دینامیت تو ماتحتش بذاری تا هرازگاه سرشو برگردونه. گاهی واقعیت همینطور خیره و بیروح و یبس بهت زل میزنه و یک کلمه هم حرف نمیزنه. بعد که تو هم هیچ حرفی نداری، مث چارلی چاپلین میتونی فقط دستات رو کمی بیاری بالا و با همون میمیک صورت بگی:
خیلی خب ... گرفتم ...
در باب ارتباط بین علاقه به ویولونسل و تحولات جنسی
دیشب با اِل حرف میزدم...
شدم مث روز اول زندگیه یه مرد بعد از اخته شدن. یه سری موجود متحرک اطرافمن و من موندم و حسِ آخرین بار.
حسی اما که وقت گفتن این حرف وجود داره دقیقا همونه که وقت دیدن یه میمون گر و بدریخت و تخمی تو قفس باغ وحش بهشون دست میده: « خدا، این چه بامزس !! »
« این چه بامزس! ». فقط همین، از پشت ویترین. یه حرفی که فقط باید زده بشه. نزدیک شدنی در کار نیست.
هیچ وقت برای خودم یا مردای دیگه که میشناختم، هیچی بیشتر از غم و خستگی و عشق ندیدم که دافعه ایجاد کنه تو زنها.
یعنی از اون حرفاس که باید جارختی فلزی هشت پره تو حلق گوینده اش بکنی.
مالی نیستم این روزا. خواستم توصیف بهتری بکنم اما تک و توک خواننده های این بلاگ از جنسی هستن که میترسم توصیفاتم با محوریت آل و اعضای مردانه اونقدر تکرار بشه که گاهی شبا وقت خوردن سالاد مثلا، چیزی براشون تداعی بشه که خوشایند نباشه ... انی وی. خوب نیستم. همین.
رمانم پیش نمیره. تمرکز ندارم. تمرکز برای رمان نوشتن همونقدر مهمه که برای یه جراح وقتی تیغ شماره ده دستش گرفته برای عمل. اگه نوشتن با تمرکز نباشه، کلمه ها میشن یه کلونی از اراجیف که اگرم روی کاغذ بیان به درد دستمال توالت میخورن و جراح اگه تمرکز نداشته باشه، موجودی رو که زیر دستشه میگاد.
تمرکز فقط یه کانسپت تک بعدی نیست. اسم شخصیت اصلی زن تو رمانم ساراست، البته روزی که شروع کردم به نوشتنش از سارای واقعی خبری نبود اما روزگار وقتی بخواد پاره کنه، هر چقدرم که مراقب باشی، باز یه سوراخ درت پیدا میکنه و جاست کام آن ... حالا که سی چهل هزار کلمه اش رو نوشتم، دیگه نمیتونم اسم شخصیت اصلی رو عوض کنم. یه حس بدی داره، جعلی و مسخره. انگار که رمان رو کلا عوض کنی. از نظر لجستیکی خیلی ساده اس؛ تو وُرد هر جا سارا باشه، با زدن دو تا دکمه میشه تمام سارا ها رو به مینو، نوشین، خاور، توران، زبیده یا حتی پاتریشیا تبدیل کرد - کی به کیه - ... اما زن داستان من ساراست و با اینکه هیچ شباهت ظاهری و رفتاری با سارای واقعی نداره اما نمیشه اسمش رو عوض کرد. اسم شخصیتها ریتم داره، وزن داره و هویت توی داستان؛ بی هوا که عوضش کنی انگار با شخصیت داستانت یه شوخی دستیِ زشت و بیجا کردی ...
حالا این روزا. گاهی که سراغ نوشتن میرم، کاوه و سارا تو لوکیشن کاروانسرا دارن تو داستان جلو میرن. نوبت به حرف زدن سارا که میرسه، من کنارم دختری رو میبینم که وقت حرف زدنه من مدام موهاش رو با انگشتش میپیچونه و نگاه میکنه، بعد با لبخند به بهرنگ میگه: « تو حرف بزن. من همیشه همینجوریم. عادتمه! » من از کاروانسرا پرت میشم بالای نیاوران. درست زیر ستاره قطبی، شمالِ تهران. بعد از غروب ...
بعد سارای داستان داد میزنه که جاک.ش خان بیا بگو الان ما باید چی کار کنیم. ادامه صحنه چیه؟ من چی باید بگم به کاوه؟ کجا گیر کردی تو نویسنده تخمی..
رمان رو بالاخره تمام میکنم یه روزی، اما نویسنده واقعی کسیه که از روزگار مادرقحبه تر باشه. وقتی شروع میکنه به نوشتن، اسم شخصیت زن داستانش رو بذاره قمرتاج و بره جلو. بعد اگه وسط داستان نوشتن عاشق کسی شد، چقدر احتمال داره اسمش قمرتاج از آب دربیاد؟
من نویسنده خوبی نیستم.
گاهی بگید ک3 خواهر رفاه
حالا که مث مربی یه تیم شکست خورده به داستان نگاه میکنم، میبینم ترجیح میدادم سارا به خودش میگفت: این مرتیکه گشادِ خسیسِ عن هر دفعه به یه بهانه ای میپیچونه تا ماشین نیاره...
اما بیشتر نگاهش میکردم.
دارم مثلا از اشتباههای استراتژیکی حرف میزنم که عمرا وسط کار به چشم بیان. بعد که بازی / رابطه میره تو کما و میفتی تو سراشیبی، مثل جوشی که فقط وقت صورت تراشیدن هویتش معلوم میشه، یه چیزایی رو نشونت میده.
با ماشین دنبال سارا میرفتم. ( نباید میرفتم یعنی؟ چرا. الان که نیست فقط میتونم بگم چند بارشو نباید با ماشین میرفتم ). رانندگی تو تهران یعنی اگه یک درصد هم نگاهت رو به چیزی غیر از جلو و آینه های ماشین بدوزی، هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته که عقب و جلوت یکی بشه. من راننده بودم و باید بیشتر جلوم رو نگاه میکردم. سارا باید قبل از نه میرسید خونه و تقریبا همیشه توی ماشین بودیم. دیشب یه حساب سرانگشتی کردم و دیدم چقدر سارا رو ندیدم وقت رانندگی.
هدفون توی گوشم بود. یکی از اون آهنگهای دامبولی کسک گوش میدادم وقت افسردگی که مث استامینوفنهای قدیمی وقتی میخوردیش، سردرد برات شیشکی میکشید، یعنی پشم... یهو وقتی که اشیای اتاق جلو چشمم رژه میرفتن، هوس کردم سارا رو ببینم. با همون نگاه خیره و آروم. بعد تصویرها میرفتن و میومدن... تختم، میز کنار تخت، عطرهام، عکس قدیمی دیوید بکام، ساعتهای مچی روی میز، ساعت روی دیوار، رمان شبهای تهران، جعبه شورتهای تازه، عود، جارختی، تابلوها... یه کلکسیون از اشیای اگه نگم کyری اما معمولی. بیروح و تکراری. برای دیدن سارا باید تصویر میساختم. فراموشش نکردم اما جزئیات صورت یه آدم چیزایی هستن که همیشه باید یه صورت لایو نگاهشون کرد. مثلا اون جای زخم خیلی محو و کمرنگ روی پیشونی یا ابروها وقت خندیدن ... خب اینا رو نمیدونم چطور باید توی تصویر جا بدم. جای دقیقشون میلی متری ممکنه عوض بشه و حالا میبینم اگه به جای یک ساعت رانندگی تو اوج ترافیکِ تخمی چمران به سمت تجریش و بعد نیاروان، سوار یه تاکسی شده بودیم و تمام یکساعت رو بهش زل میزدم، دیشب مجبور نبودم هدفون رو از گوشم دربیارم و روی تخت بشینم و فکر کنم که وقتی سارا داشت به چیزی فکر میکرد، ابروهاش چقد و با چه زاویه ای گره میخوردن سمت چشماش...
گاهی تو رابطه، یه روز وقت لباس پوشیدن و بیرون رفتن برای قرار، لحظه آخر خیلی راحت بگید: ک3 همشیره رفاه و راحتی. با سارا سوار تاکسی بشید و تمام یکساعتو جوری نگاش کنید که لنز دوربین وقت فشار دادن شاتر..
از من داشته باشید.
هیچ مدرکی ندارم
که باور کند
دلم تنگ شده است....
( dead-indian.blogspot.com.au )
بعد شک و تردید، مثل جاذبه یه سیاهچاله، میبلعدت.
زخمها نباید اینقدر گشاد و بلند باشن.
« زبان » ، « ادبیات » و « نگاهی » که از این بعد تو اکثر پستها برای نوشتن اجیر میشن، جوریه که فقط خودم باهاش حال میکنم و یه عده آدم دیگه که یقینا خواننده های کم شمار این وبلاگ نه خودمن و نه در دسته اون آدمهای دیگه قرار میگیرن با شناختی که دارم. پس بهتره به جای شنیدن این حرفا چیه و چته و چی شده و الخ... پستها همینجا قل و زنجیر شده بمونن، البت که عرض کردم اکثریت، نه همه.