# 179
همونقدر ک3خل، رک، زنده، گاeeده شده با زندگی و البته با همه اینها نرمال و دوس داشتنی.
همونقدر ک3خل، رک، زنده، گاeeده شده با زندگی و البته با همه اینها نرمال و دوس داشتنی.
« ای کاش بمیرد، اما بدون درد »
+ شبهای تهران / غزاله علیزاده
نوشتن رمان
ال
کمی با مرده ها فرق دارم.
پیداش کرد و بهم داد. گفت دنبال چیز خاصی توش میگردی؟ گفتم نه، فقط میخوام داشته باشمش. یه دوره ای از آرومترین روزای زندگیمون توش هست. باید نگهش دارم.
اوایل یادداشتها رو خوب یادم بود. مال سالهای 74 و 75 بود. شاهین شهر بودیم اون روزا. خونه ما سر کوچه بود، خونه شهریار وسط و خونه شهرزاد و بهاره ته کوچه. مطلقا موضوع عشقای آبکی نوجوونی نبود. شهریار از رازهایی گفته بود که حالا میفهمم یعنی چی دقیقا. نه رازهای شخصی زندگیه یه آدم، که همه دارن. رازهای ساده زندگی که خط سیر عادی بودن تا فاجعه رو شکل میدن.
نوشته بود: « پشت فنسهای خونه های ویلایی رازهایی هست که نباید بهشون سرک کشید. شهرزاد وسط حیاط ایستاده بود و به درختهای باغ آب میداد. وسط گرمای همین روزا ( اوایل مرداد ). شلنگ رو یهو سمت بهاره گرفت و بهش آب پاشید. بهاره پرید و فرار کرد. شهرزاد دنبالش کرد. از پشت چهارخونه های فلزی فنسها، صورت هر کدومشون مثل عکسی که تو قاب قرار میگیره به نوبت میرفت و میومد. دو تا عکس، با قطره های آب روی صورتشون و ترکیبی از رنگهای قرمز و نقره ای و آجری و سفید. وقتی یه رازی رو کشف میکنی دیگه خودت نیستی ... »
بعدترها، جایی دیگه نوشته بود:
« سقوط من از روزی شروع شد که دیگر خودم نبودم. و وقتی به خاطر رازها خودت نباشی، سراغ رازها میروی. ثانیه شمار سقوط من ظهری بود که کیانا از مدرسه برگشته بود و پسری را در لابی آپارتمان دید که ادعا میکرد روان نویسش در شکم جارو برقی خانه آنها پیدا شده ... »
از وبلاگ elcafeprivada.blogspot.com
فقط کافیه پرت بهش بگیره...
هر جا هوا هست، حداقل یه روزنه هم هست...
گاهی خوبه آدم برای چیزی که فقط از دید خودش مهمه و توجیه داره، همه چی رو بگاد.
+ خواستن توانستن نیست، گاeeدن، توانسته...
چند دقیقه ای تو صف صندوق بودم. از دور کارگره رو میدیدم. به سیب زمینی ها نگاه کردم. از صف جدا شدم و رفتم پیش کارگره. بهش گفتم ببخش سرت داد زدم. حالم خوش نبود. بیخیالش... یه لبخند زد و گفت نه بابا خواهش و ...
یه جاهایی زندگی که گره میخوره، کانسپتهایی یهو خودشون رو نشون میدن که هیچ وقت بهشون فکر نمیکردی. حالا، این روزای من، یه چیزی تو مایه های « چشم در برابر چشم » مدام داره تو ذهنم رژه میره. سر پیچی هستم که رد کردن ازش مشکله و هر چی بهش میکنم کمتر میفهمم. حالا رسیدم به « چشم در برابر چشم ». میترسم از کارهای گذشته ای که بعضیاش رو واقعا شک دارم اصلا انجام دادم یا نه. انگار پیچ الان زندگیم به تلافی بعضی چیزا بوده. واسه همین هول که برم میداره، یه حواسم به گذشته اس و یه سری « غلط کردمها » و مابقی به الان و گاهی که حق دارم سر یکی داد بزنم، باید ازش عذر بخوام.
پیچ سنگینیه. نه؟
چند روز پیش که آیدای کارپه دیم (elcafeprivada.blogspot.com) رو میخوندم باز به یه نوشته درخشان برخوردم دقیقا یا تقریبا تو همین مورد. فهمیدم حسی که داشتم - دارم - دقیقا چی بوده، منتها با یه جراحیه بهتر و توضیح دقیقتر. تو ادامه مطلب، اصلش رو بخونید... چکیده اش اما :
« هر اتفاقی که بیفته و هر بلایی که سر رابطمون بیاد، رازهات پیش من محفوظ می مونن »
یه مدل تابع سینوسی؛ که اگه خیر و شر رو مطلق یا نسبی بدونیم، دقیقا تو دو جبهه، به سنگین ترین شکل ممکن در حال تبادل آتش بین همن. همون جنگ شدید، یا به زبون ساده تر دارن خواهرِ مواضع خودشون و ایضا روح من رو می گا یند.
یه سری حفره ها هست که برای پر نشدن اصلا ساخته شدن. هیچ وقت با مادرم حرف جدی برای زدن نداشتیم، یا بلد نبودیم، یا نتونستیم یا هر چی ... بلدیم فقط همدیگه رو نگاه کنیم و مطمئن باشیم که هر دومون خبر داریم حالمون خوب نیست. همین.
خواستم بگم اول حسابی رفاقت کنید بعد دوست داشته باشید. دوستیا رو خراش ندید به هوای علاقه، نسیه به جای نقد ... که بزرگترین آرزوتون بشه شنیدن صدای کسی.
+ دلار کانادا البت.
هیچ وقت نتونستم راحت بهش بگم مادرقحبه. داستان رو خیلی بررسی کردم و علتهای نیومدنش، اما به هیچ قضاوت قطعی نرسیدم. همه آدمها گاهی کارهای وحشتناک و به ظاهر مادرقحبه واری میکنن که کسی نمیتونه پشتشون بایسته به حمایت. ازین اشتباهها میکنیم، دلیل دارن اشتباهها و خب، حتما اون لحظه شرایطی بوده که ناچار به اشتباه شدیم. بنابراین من فقط میگم:
نامزد خانم هاویشام.
همین.
خب، من هیچوقت روش زوم نمیکردم. به نظرم یکی از اون فانتزیای وقت خستگیه که هر آدمی مثل مادر من میتونه براش پیش بیاد؛ آدمهایی که نمیتونن یه جا بشینن و تو کار کردن « اوور اکتیو » محسوب میشن ... نه اما،
حالا - شاید درست همین امروز - فکر کنم به منظور اصلیش رسیدم. اینکه یه وقتایی، تو یه زمینه و کار خاص، آدم از « نقش اول » بودن خسته میشه. وقتی که میبینی تو فلان موضوع زندگیت همیشه ذوق و شوق، هندل کار کارها، جلو بردن، کاتالیز کردن، سنگها رو برداشتن، غصه اش رو خوردن، نگرانی و تردید و امید و .... همش و همش با تو بوده. دیفالت این موضوعات خاص همیشه « تکرار یه روند » بوده و این تکرار از یه جاهایی به بعد آدمو نابود میکنه.
پروژه هایی هست که میبینی باید خودت نویسنده و کارگردان و تهیه کننده و مجری طرح و مدیر مالی و بازیگر نقش اولش باشی... خب. میتونی حالا یه گوشه بشینی و بگی: به تخمم، من دیگه بیشتر از جا به جا کردن پاهام روی همدیگه تکون نمیخورم ...
+ جواب ندادن به کامنتها رو قبل از اینکه بذارید به حساب روحیات گه و جا.کش مابانه نویسنده، به حساب خوب بودن حرفها و نظرهای خودتون بذارید که جای توضیح بیشتر و حرف اضافه ای برای این گردن شکسته کج قلم ناصواب نمیذاره. مرسی.
یا
رنج با دو سیخ درد اضافه.
پروسه نوشتن.
+ سه جمله، مشتمل بر دو پرسش همیشه تو زندگیم بوده - هست - که اگه روزی به تومور مغزی بدخیم گرفتار شدم، خلاصه...
به ترتیب تاخر و تقدم تاریخی:
« تو خیلی خوبی، خیلی محشری، فلان جات خیلی کلفته، پولداری، آقایی، مهربونی، بامعرفتی، آدم حسابی هستی، جوووون، آخ، بپر روش، خیلی برام محترمی، من در مقابلت هیچی نیستم، لیاقتت خیلی زیاده و ... اما یه مشکلاتی هست نمیتونم باهات بمونم » .
« چرا سیگار نمیکشی ؟ »
« چرا فیسبooک نیستی ؟ »
+ یه حسی هست بعد از تموم شدن یه انتظار، که دیگه انگار کار خاصی برای انجام نداری.
رقم بالایی از ساعتهام و فشاری که به دریچه ها و رگ و پی قلبم وارد شد به منتظر بودن گذشت. انتظارهای لاجونی که عمر مفیدشون حداکثر پنج دقیقه بوده. دقیقه سوم و چهارم به یقین میرسی که خبری نیست و دقیقه پنجم رسما برای خودت تمام شده و باقی مدت میشینی تا زمان قانونیش بگذره...
عشق من اما اون لحظه ایه که میفهمی خبری نمیشه. قلب و روح و بدنت به وضعیت عادی قبل برمیگرده اما تا مدتها حس میکنی کاری برای انجام دادن نیست.
+ استعداد عجیبی تو « فراموش شدن » دارم.
کانسپت فراموش شدن وقتی بدون هیچ ترکیب دیگه ای، با غلیظ ترین شکل ممکن به خوردت بره بعد غریبی پیدا میکنه. من آدم فراموش نکردنم یا دقیقتر اینکه حافظه ام ممکنه یادش نباشه یک ساعت قبل کجا بودم و چه میکردم اما تو دو مورد مثل ساعت اتمی کار میکنه: به یاد سپردن قیافه آدمها و رفتار / شخصیت / خصوصیاتشون... آدمهای مهم به کنار، حتی اگه وجنات یه مرد کyر خری غریبه رو تو خیابون بیشتر از ده ثانیه نگاه کنم تا آخر عمر یاد نمیره، یا اینکه فلان کس چی بود و چی فکر میکرد و الخ ...
تا اینجا قضیه به آرومی و بدون درد فرو میره بهم اما بخش پاره کننده اش در راهه؛ اینکه همیشه بیشتر - غلیظتر - از طرف آدمهایی فراموش شدم که به نظرم از بعد انسانی، فقط چند روز از کارهایی که براشون کردم و آزاری که ندیدن و محبتها و امنیتی که گرفتن، باید کافی میبود که لااقل در حد پرس و جو کردن درباره زنده یا مرده بودنم، سراغی ازم میگرفتن.
این پست باید ادامه داشته باشه اما الان نداره. میگن « آدم اشتباه » و « انتخاب اشتباه » که نه تنها قبول ندارم بلکه تو یه پست جدا میرینم به تئوری « آدمهای اشتباه زندگی ».
هیچ آدمی برای هیچکس اشتباه نیست. اشتباه اونه که مثلا بری برای ارتباط گرفتن با یه گورخر تلاش کنی، غیر از اون، هیچ کس اشتباه نیست.
+ امروز صبح با شهاب رفتم ورزش. صحبت بالاخره جایی کشیده شد به مریم. مریم از بچه های دانشگاه بود و شهاب چند فصلی به شدت درگیرش بود. حسی که هنوز هم شهاب باهاش درگیره؛ کلا محاله با شهاب بیشتر از ده دقیقه جدی حرف بزنم و ردپای مریم کشیده نشه به بلغور کردنامون... انی وی.
شهاب بعد از ازدواجش و حتی قبلش - وقتی ارتباطش با مریم قطع شده بود - هر چند وقت یه بار، به تصادفی ترین شکل ممکن، غافلگیرانه ترین، عجیب ترین و باورنکردنی ترین جاهای ممکن مریم رو گوشه ای از این شهر تخمی میبینه. آخرین بارش مثلا روز تولد مریم که شهاب تنها و خسته رفته بود یه کافه و مریم هم درست همون جا و همون ساعت داشت جشن تولدش رو میگرفت.
شهاب میگه به این نیرو اعتقاد داره؛ اینکه یه حسی بین اون و مریم بود که بعد از گذشت چند سال، هر چند وقت یه بار مریم رو جایی میبینه. ( بعضی موارد رو که برام تعریف کرد برای منه ک3خل هم عجیب بود )... اینکه شاید گاهی دارن به هم فکر میکنن ... اینکه واقعا « اتفاق » صرف نیست که مریم سر راهش سبز میشه و ...
من؟ من کافر شدم به این حس. خیلی وقته. به شهاب هم گفتم.
گفتم ببین، ما عادت نکردیم « ته و نتیجه » حسها رو ببینیم. همیشه با خود حس حال میکردیم بدون اینکه درک کنیم « عاقبت کار » چه چیز بهتری میتونه باشه. اما قناعت میکنیم به لاسیدن با همون حس خالی. بهش گفتم منم همین چند هفته قبل دوست داشتنی ترین دختر زندگیم رو خیلی خیلی اتفاقی تو جایی که اصلا فکرشو نمیکردم دیدم ( پست 117 بود نوشتمش ؟ نمیدونم درست )... منم خیلی بهش فکر میکردم لابد که دیدمش و شاید مث مریم بازم بیست بار دیگه، ده سال بعد، شیش ماه بعد و ... جاهای عجیب ببینمش ... اما تهش چی؟
مریم یه ازدواج تخمی کرد و زندگیش ظاهرا به گا رفته و دختر منم الان با یکی دیگس و نمیدونم در چه حاله.
بشاشیم به این حس و انرژی درونی بهتر نیست؟ من که شخصا یاد کسی رو نمیخوام برای دیدنش تو یه گوشه ازین خراب شده... من خودش رو، صرفا بودن خودش رو ترجیح میدم، نه هیچ حس و انرژی چه و چه ...
+ رابطه ام با « زمان » فقط جنسی بوده تا حالا؛ تا جایی که یادمه و به خصوص ده، دوازده سال اخیر. تا جا داشتیم همدیگه رو گاeeدیم. خوب که به عقب برمیگردم و زندگیمو میبینم، متوجه میشم هر چقدر زمان رو به واحدهای ریزتر سازنده اش تبدیل و بعد به زندگیم تو هر واحد نگاه میکنم، رزومه چرندتری از خودم دستم میاد. من یک سال - هر سالی - رو شاید بتونم با یه من والوالین قورت بدم اما وقتی میخوام ببینم مثلا تو هفته نوزدهم همون سال یا روز صد و بیست و چهارمش یا ساعت هزار و هفتصدمش داشتم چی کار میکردم، هیچی دستم رو نمیگیره.
تعداد کارهای واجب و به دردبخوری که از ده سال پیش میشد - باید - انجام میدادم، حداقل حداقل به اندازه تعداد روزهای ده سال میشه. زمان رد شده اما و کارها فقط تو بورد هر روز چسبونده شدن و خاک خوردن و ...
از دید خودم - شاید صرفا از دید خودم - تقریبا تمام روزها هیچ کاری که مربوط به نگاهم به زندگی باشه نکردم. پس طبیعیه نمیخوام برگردم عقب و قیافه تkhمیش رو ببینم، اما انتظار داشتم لااقل حالا کمی آرومتر بگذره.
« زمان » رو میگم.
عین فرار کردن روی تردمیل میمونه.