# 144

جورج : اینا مشکل اصلی نیستن ... یه دختری هست ... و مهم هم نیست که پای مرد دیگه ای در میونه و صادقانه بگم اگه ویروس ابولا هم بهم بده مهم نیست ... من از تو خوشم میاد اولیویا، اما به اندازه کافی خوشم نمیاد ...

اولیویا : من تلاشم رو کردم، تو هم صادق بودی... این خوبه.


+ وقتی سد میشکنه، تنها کاری که ازت برمیاد شنا کردنه ...

GREYs Anatomy

# 143

همیشه تو کافه پاتوقم طبقه بالا میشینم؛ یه میز کوچیک هست گوشه راهروش کنار راه پله. از اونجا یه قسمت از شیشه پایین تو چشمم هست که فقط پای رهگذرا رو نشون میده، فقط پاها از زیر زانو به پایین و یه جفت کفش.

وقتی رد میشن، کفشهای مختلف، شلوارهای مختلف و قدمهای هر کدوم یه جور، فقط به این فکر میکنم که به محض بیرون رفتن از کافه مردنم شروع میشه؛ مثل اکثر روز و البته کسی که ممکنه از جایی دو تا پاهام رو از زانو به پایین ببینه هیچ وقت فکر نمیکنه یه مرده است که داره راه میره...

من اما شک ندارم بعضی از پاهای نصفه ای که از تو کافه میبینم مال یه آدم مرده است ...

# 142

از یه سنی به بعد دوست داشتن میشه مثل پوکی استخوان یه آدم هفتاد ، هشتاد ساله؛ زانوهاشون مثلا خیلی آروم تاچ میشه به جایی اما از بیست جا دچار شکستگی میشن...




# 141

داستان آدمهای دوست داشتنی زندگی یا چرا تغییر رنگ مدفوع روز شنبه با یکشنبه اهمیتی ندارد ...

ادامه نوشته

# 140

حالا دردهایی هستن که ساعت دقیق تموم شدن شیفت مورفین تو خون رو میدونن...

# 139

چند ماه بعد سر قبر الاهه رفت. جایی روی زمین رو تمیز کرد و نشست.

گفت: « لاسیدن با کل وجودت یا سهم من بود یا کرمهای توی خاک. من از حقم نگذشتم، تو اما از حقت گذشتی. برای کشتنت چهارصد میلیون به یه بابایی دادم. حرفه ای بود و کارشم خوب انجام داد. از ایران رفته، برای همیشه. سیصد تاشو قبل از کار گرفت و باقی رو ریختم به حسابش تو اتریش. واسه جور کردن پولش خونه دیباجی رو فروختم. یادت هست که؟ چند بار گفتم بیا ببینش که نیومدی؛ نشد یعنی. شایدم نخواستی. حالا بهترم. کرمهای خاک رو به کرمهایی که دوره ات کرده بودن ترجیح میدم. این کرمهای خاکی نمیدونن تو چی بودی، اون کرمهای زندگیت هم نمیدونستن تو چی بودی، منم که فقط اینجوری میتونم بهت بگم چی هستی؛ همینجور که تو زیر چند کیلو خاک خفه خون گرفته باشی و فقط حرفای منو گوش بدی .... »

# 138

به شدت مریضم.

# 137

روزی دوازده کیلومتر تو پارک پردیسان می دوم؛ بدون اسثنا. قبل و بعدش هیچ، وسط کار اما فقط دوست دارم جایی بین چمنهای خیس، وسط درختها ولو بشم، چشمها رو ببندم و همه چی تمام بشه. خواب، که پشت دستگیره اون درش که وصل میشه به بیداری یه میله فلزی قلاب کرده باشن ...

# 136

ک...ناله.

شوهر عمه ام سالهای سال قبل تو روستاشون یه مغازه داشت، هایپراستاری بود برای خودش...

ادامه نوشته

# 135

کلا برای انجام کارهای بی فایده و احمقانه به طرز شگفت انگیزی اراده و انرژی و شوق دارم؛ کارهایی که توجیه و توضیحش برای حتی یکی احمق تر از خودم هم، جز با یه روایت خیلی مغشوش و مبهم ممکن نیست.

به شدت بسته ام به روایت کردنهای بی فایده.

# 134

« اگه تیم دست من بود، کل تشکیلات بارسلونا رو تبدیل میکردم به یه قوطی غذای سگ ... »

آقای بهرنگ.

# 133

بدن درد یونیکی دارم. بستنم به تخت که ترکت کنم...


# 132

زنها معمولا وقتی میخوان به صورت مسالمت آمیز مراسم تودیع / گا.ییدن / ول کردن / یا بیرون رفتن از زندگی کسی رو برگزار کنن قطاری از « آرزوی موفقیت و خوبی و شادی و ... » رو حواله طرف میکنن.

حالا شما یه روز که خیلی بیکارین بشینید و تعداد این « آرزوهای موفقیتی » رو که دریافت کردید، با وضعیت واقعی زندگیتون بسنجید. خیلی راحت معلوم میشه آیا واقعا « آرزویی » در کار بوده یا اینکه ترجمه دقیقتر تمام اون حرفها میشده: « خب دیگه به نظرم وقتش رسیده بری گم بشی کلا ... »

# 131

پرویز :

« بهرنگ، همیشه یکی از فانتزیای دسته خری زندگیم این بود که کاش مادرم یه مدل دیگه بود. از این زنایی که خیلی با هم اختلاف سنی داشتیم. مثلا الان هفتاد سالش بود. چادری بود و خر سنتی. یه جوریم بود که هر کس میدیدش دلش به حالش میسوخت؛ مثلا اونقدر چاق بود که تا دو قدم راه میرفت به نفس میفتاد و باید رو زمین مینشست، یا اونقدر لاغر و نزار که دل سنگ رو هم میگ.ایید. بعد ازونا بود که فکر میکرد پسر انش خیلی کارش درسته، خیلی خوش تیپه، خیلی ملسه کار و بارش و خلاصه ان زاییده خودش رو طلا میدید ... حالا کار دارم با این مادره...

بعد میفرستادمش سر وقت دختره. سر راهشو میگرفت و به کلاسیک ترین شکل ممکن شروع میکرد به مخ زدنش که فلان و بیسار. بعد خایه مالی دختره رو میکرد اصلا که بیا دختر جان پسر من عاشقت شده و فلان و خواهرش که دختر خودم باشه داره از عشق تو گ.اییده میشه و ازین حرفا... اونقدر میرفت و میومد ... دختره هم که آخرش قبول نمیکرد؛ مادره مینشست یه گوشه و شروع میکرد به ک...شعر گفتن که ای مادر بمیره برات و ...

میگم بهرنگ، اصن از کجا معلوم؟ شایدم دختره تهش قبول میکرد ...


بهش گفتم: پرویز ناهارتو بخور، اینقدر ک... نگو. هیچی اندازه همین غذایی که الان جلومونه واقعی نیست بدبخت ...

# 130

نه خوبیم نه بدیم / همدیگه رو بلدیم / دنیا داره میرونه / رو صندلی عقبیم...

این همه چیز بین ماست / تو سرم عین تاس / میچرخه و میچرخه / تو بودی و یه لباس / بودی تو تو بغلم / گردنت بود رو لبم / آفتاب طلوع اصن / نمیکرد اون روز فقط / من و تو با نور شمع / کاری کرد آروم بشم / صدات و بارونه شب / با تو خوبه، داغونشم ...


+ سیجل / زدبازی

# 129

دوست داشتم میشد، با تمام فانتزیها و پیش ساخته ها و فرضها، بعد اگرم قرار بود چیزی نشه آخرش، اونقدر آروم و تو یه پروسه کند و لَخت به این نتیجه میرسیدم، که چیزی و کسی پاره نمیشد...

و البته دوست داشتم میشد؛ تا صبحها وقتی بیدار میشم، فقط یه خمیازه بکشم و کش و قوس بیام و از خواب بیدار بشم. همین...

بعضی دورانها هست تو زندگی که صبحها، بیدار شدنت شبیه هر چیزی هست جز بیدار شدن.

# 128

« زندگی یعنی پشم؛ از چاقوهای سنگی زمان غارنشینا تا اپی لیدی و لیزر، هیچی نتونسته جلوی مادر خرابشو بگیره تو کار ... »

« دور دور کوتوله هاست. وقتی نویسنده خوش اقبال مملکت قدِ مغزش یه متر و بیست و دو سانته، چرا کاغذ نشه جلیقه ضد گلوله ؟»


+ تک گویی کاوه تو داستان امروز نمود ما را

# 127

جمعه یه دورهمیِ تو لواسان بود؛ بچه های زمان دانشگاه.
ادامه نوشته

# 126

پرستار پارچه سفید رویم کشید و

دکتر امضا کرد:

« استعمال اشتباه داروها »

تمام کردم.

امروز صبح.

حالا

در سردخانه

نوبت درست قرصهایم را صد بار مشق میکنم.

یادم افتاد

« یادت هستمِ » بعد از شام را

با عصرانه هم خوردم

و

تمام « دوستت دارم » هایِ هشت ساعت یکبار را

یکجا بلعیدم...


# 125

« آینده هم مثل گذشته است، با هم فرقی ندارند، خوشا پیری و نیستی ... وقتی من مردم شما هم بیایید یک شکم سیر سر قبرم برینید. یک وقتی یک بدبختی حلوای عزاش انش بود، من هم همینطور ..... »


شبهای تهران / زنده یاد غزاله علیزاده

# 124

این یک پست طنز نیست.
ادامه نوشته

# 123

شده این درد کهنه وقتِ گفتنش ...

به قول سعدی منم مثل اشتر و خیلی از جونورای دیگه از موسیقی لذت میبرم؛ و البته قاطبه آدمها. اما هیچ وقت از اون دسته نبودم که با یه آهنگ گریه کنم، یا جاییم راست بشه، یا یاد چیز خاصی بیفتم و ... انی وی.

امشب هوس « شاهرخ » کردم یهو. همینجوری ... جوونتریا بدم نمیومد از کاراش و گوش میدادم... داشتم تو لپ تاپم زیر و رو میکردم که به یه آهنگش رسیدم. رسما نابودم کرد... یعنی واقعا آفیشال پشم ریز.

گشتم و متن ترانه اش رو پیدا کردم؛ « دلم گرفته » ... آهنگ طولانیه، اجراش سخت بوده چون فراز و فرود زیاد داره و از کارای قدیمیشه... ترانه اش محشر.

متن ترانه رو اینجا نمیذارم چون همیشه از نگاه من، خوندن متن خالیه یه ترانه بدون صدا و آهنگ یعنی ک...شعر خالص.

حتما سرچ کنید و البته گوش. آفیشال پشم ریز...

# 122

مگه اینکه یه موبد قدیمی زرتشتی به تورم بخوره و یه آتشکده ای بریم و به اوستایی نیایش کنیم و الخ ... تا وقت بیرون اومدن شاید جایی، چیزی، عوض بشه.

مراودات یوژوال با مردم، حالا دیگه واقعا فقط خواهر نداشته رو کاریش میکنه...


+ یکی از دلمرگ ترین لحظه ها از بعد روحی - و تخمی ترین از منظر فیزیکی - وقتیه که به یه مخاطب غایب میگی: « خب چی کار باید بکنم الان؟ »

# 121

ولایت زندان، ما را طلبید عاقبت این عشاق‌خانه... هنوز زنجیر در گوشت است، زنجیرک، موریانه گوشت، کی به استخوان می‌رسی آخر. زنجیرک، تسبیح عارفان، صدای پای من حالا شنیدنی ست، از این دست ساز، کوه کوچک،‌ دماوندم باشی کمی، سرو از اینجا چوب کبریتی، ای ساز لابلا آشفته در هم وصل ، تو حلقه یا هو بودی وصل شدی به همه هیاهو.. وه که چه غوغایی... سرود ... ای اشتران اندکید که ما بیشتر داریم از شما، نه زنگی به گردن که تن در زنگیم.. زنگیه زنگ... پیر چنگی بزن که زخمه نه به سیم به فولاد میزنی... رسیدیم گرچه پیر، گرچه دیر.... لطف تو دیوار به این است که من به چشم محبس نگاهت میکنم، نه چاردیواری. هر چه باشه این مسافرخانه محکومان هم از آن بالاخانه عظیم تر است هم مایه عبرت...


هزار دستان / علی حاتمی



# 120

یه روز همینجور که داری تو یه مسیری راه میری، یهو متوجه میشی و به یقین میرسی حوالی تیر تا مهر ، اگه به جای اون کفشهای چرمی اسپرت و راحت و قهوه ای رنگ، اون یکی کفشهای چرمی و قهوه ای رنگ و مجلسی رو پات کرده بودی، به احتمال زیاد تو یه مورد خاص، مسیر زندگیت به کل عوض شده بود؛ تو یه مسیر محشر ...

در همین حد ریز و جزئی و نامرئی اما تاثیرگذار. مراقب « ملکول به ملکول » المانهای زندگی باشید...

# 119

« وقتی آب زیاد داغ باشه، لبه تیغ درد نمیاره ... »


فرار فروهر / اسماعیل فصیح / 438

# 118

عارف قزوینی یه تصنیف معروف داره که شجریان تو آلبوم « انتظار دل » یکی از بهترین آوازهاشو با این تصنیف اجرا کرد و ... انی وی.

یه بیتش میگه: « بعد از این ضرر ابلهم اگر / خم کنم کمر زیر بار دل » که خب معلومه داستان چیه و ...

حالا شده داستان منی که عموما و خصوصا در طول روز منتظر هیچ بنی بشری تو زندگی نیستم که باهام تماس بگیره، اما هر وقت موبایل میلرزه و یکی از این ک...شعرجات تبلیغاتیه، باز سریع « جک اس » میشم و گوشی رو نگاه میکنم که مثلا شاید حالا فلان و فلانی و ...

بلافاصله این بیت تصنیف میاد تو ذهنم؛ منتها با کمی دستکاری:

« بعد از این دفعه ک...خلم اگر / باز نگاه کنم رو حساب دل  » !

# 117

طولانی ترین پست این وبلاگ درباره آدمی که فقط یه عدد ازش پیدا میشه.
ادامه نوشته

# 116

یه تئوری دارم به نام « شاخص ایگنورَنس »

از ضرب مقدار انرژی و احساس صرف شده برای کسی در تعداد روزهایی ( زمان ) که طرف به تخم پدرش حسابتون نکرده ( فراموشتون کرده ) بعد از رفتنش به دست میاد.

هر چقدر حاصلضرب عدد منفی بزرگتری باشه نشون میده اونقدر هم که ممکنه فکر کنید یا بعضی اطرافیان هندونه چپوندن لای پاهاتون که شما « مهربونید و متشخص و خوب و آدم حسابی و الخ .... »  آدم نیستید. معمولا صبحها وقت بیدار شدن از خواب، کلی به ضریب منفی بعضیا اضافه میشه؛ موقعی که همون لحظه چشم باز کردن از خودت میپرسی: « الان داره چی کار میکنه و حالش چطوره؟ » اما یقین داری اون ور داستان ممکنه زیر دوش آب گرم دستشو گرفته باشه روی ماتحتش و میگوزه تا از صدای رگبارش، بچه خواهرش به خنده بیفته، اما قطعا به فکر شما نیست. دفنتلی...

# 115

بیست بار بیشتر این پاراگراف رو خوندم. به ساده ترین شکل ممکن، شخم میزنه آدمو؛ خوش خوشان البته..


« لب تختخواب نشسته نگاهم میکند. بوی مطبوع ملایم خوبی در اتاق دربسته پیچیده. شاید « شانل » اوست. شاید اسپری « فورمن » بعد از اصلاح صورت خودم است. شاید هم نفس کرمهای شب تاب شب گرم تابستانی توی باغ و درختهای یوسف آباد است. یا شاید طلسم نور ماه نصفه ای است که از پنجره می تابد. شاید هم فقط نبودن رایحه دنیای منفجر شده فروهر است... »

فرار فروهر / اسماعیل فصیح / ص 261