# 144
اولیویا : من تلاشم رو کردم، تو هم صادق بودی... این خوبه.
+ وقتی سد میشکنه، تنها کاری که ازت برمیاد شنا کردنه ...
GREYs Anatomy
اولیویا : من تلاشم رو کردم، تو هم صادق بودی... این خوبه.
+ وقتی سد میشکنه، تنها کاری که ازت برمیاد شنا کردنه ...
GREYs Anatomy
وقتی رد میشن، کفشهای مختلف، شلوارهای مختلف و قدمهای هر کدوم یه جور، فقط به این فکر میکنم که به محض بیرون رفتن از کافه مردنم شروع میشه؛ مثل اکثر روز و البته کسی که ممکنه از جایی دو تا پاهام رو از زانو به پایین ببینه هیچ وقت فکر نمیکنه یه مرده است که داره راه میره...
من اما شک ندارم بعضی از پاهای نصفه ای که از تو کافه میبینم مال یه آدم مرده است ...
گفت: « لاسیدن با کل وجودت یا سهم من بود یا کرمهای توی خاک. من از حقم نگذشتم، تو اما از حقت گذشتی. برای کشتنت چهارصد میلیون به یه بابایی دادم. حرفه ای بود و کارشم خوب انجام داد. از ایران رفته، برای همیشه. سیصد تاشو قبل از کار گرفت و باقی رو ریختم به حسابش تو اتریش. واسه جور کردن پولش خونه دیباجی رو فروختم. یادت هست که؟ چند بار گفتم بیا ببینش که نیومدی؛ نشد یعنی. شایدم نخواستی. حالا بهترم. کرمهای خاک رو به کرمهایی که دوره ات کرده بودن ترجیح میدم. این کرمهای خاکی نمیدونن تو چی بودی، اون کرمهای زندگیت هم نمیدونستن تو چی بودی، منم که فقط اینجوری میتونم بهت بگم چی هستی؛ همینجور که تو زیر چند کیلو خاک خفه خون گرفته باشی و فقط حرفای منو گوش بدی .... »
شوهر عمه ام سالهای سال قبل تو روستاشون یه مغازه داشت، هایپراستاری بود برای خودش...
به شدت بسته ام به روایت کردنهای بی فایده.
آقای بهرنگ.

حالا شما یه روز که خیلی بیکارین بشینید و تعداد این « آرزوهای موفقیتی » رو که دریافت کردید، با وضعیت واقعی زندگیتون بسنجید. خیلی راحت معلوم میشه آیا واقعا « آرزویی » در کار بوده یا اینکه ترجمه دقیقتر تمام اون حرفها میشده: « خب دیگه به نظرم وقتش رسیده بری گم بشی کلا ... »
« بهرنگ، همیشه یکی از فانتزیای دسته خری زندگیم این بود که کاش مادرم یه مدل دیگه بود. از این زنایی که خیلی با هم اختلاف سنی داشتیم. مثلا الان هفتاد سالش بود. چادری بود و خر سنتی. یه جوریم بود که هر کس میدیدش دلش به حالش میسوخت؛ مثلا اونقدر چاق بود که تا دو قدم راه میرفت به نفس میفتاد و باید رو زمین مینشست، یا اونقدر لاغر و نزار که دل سنگ رو هم میگ.ایید. بعد ازونا بود که فکر میکرد پسر انش خیلی کارش درسته، خیلی خوش تیپه، خیلی ملسه کار و بارش و خلاصه ان زاییده خودش رو طلا میدید ... حالا کار دارم با این مادره...
بعد میفرستادمش سر وقت دختره. سر راهشو میگرفت و به کلاسیک ترین شکل ممکن شروع میکرد به مخ زدنش که فلان و بیسار. بعد خایه مالی دختره رو میکرد اصلا که بیا دختر جان پسر من عاشقت شده و فلان و خواهرش که دختر خودم باشه داره از عشق تو گ.اییده میشه و ازین حرفا... اونقدر میرفت و میومد ... دختره هم که آخرش قبول نمیکرد؛ مادره مینشست یه گوشه و شروع میکرد به ک...شعر گفتن که ای مادر بمیره برات و ...
میگم بهرنگ، اصن از کجا معلوم؟ شایدم دختره تهش قبول میکرد ...
بهش گفتم: پرویز ناهارتو بخور، اینقدر ک... نگو. هیچی اندازه همین غذایی که الان جلومونه واقعی نیست بدبخت ...
این همه چیز بین ماست / تو سرم عین تاس / میچرخه و میچرخه / تو بودی و یه لباس / بودی تو تو بغلم / گردنت بود رو لبم / آفتاب طلوع اصن / نمیکرد اون روز فقط / من و تو با نور شمع / کاری کرد آروم بشم / صدات و بارونه شب / با تو خوبه، داغونشم ...
+ سیجل / زدبازی
و البته دوست داشتم میشد؛ تا صبحها وقتی بیدار میشم، فقط یه خمیازه بکشم و کش و قوس بیام و از خواب بیدار بشم. همین...
بعضی دورانها هست تو زندگی که صبحها، بیدار شدنت شبیه هر چیزی هست جز بیدار شدن.
« دور دور کوتوله هاست. وقتی نویسنده خوش اقبال مملکت قدِ مغزش یه متر و بیست و دو سانته، چرا کاغذ نشه جلیقه ضد گلوله ؟»
+ تک گویی کاوه تو داستان امروز نمود ما را
دکتر امضا کرد:
« استعمال اشتباه داروها »
تمام کردم.
امروز صبح.
حالا
در سردخانه
نوبت درست قرصهایم را صد بار مشق میکنم.
یادم افتاد
« یادت هستمِ » بعد از شام را
با عصرانه هم خوردم
و
تمام « دوستت دارم » هایِ هشت ساعت یکبار را
یکجا بلعیدم...
شبهای تهران / زنده یاد غزاله علیزاده
به قول سعدی منم مثل اشتر و خیلی از جونورای دیگه از موسیقی لذت میبرم؛ و البته قاطبه آدمها. اما هیچ وقت از اون دسته نبودم که با یه آهنگ گریه کنم، یا جاییم راست بشه، یا یاد چیز خاصی بیفتم و ... انی وی.
امشب هوس « شاهرخ » کردم یهو. همینجوری ... جوونتریا بدم نمیومد از کاراش و گوش میدادم... داشتم تو لپ تاپم زیر و رو میکردم که به یه آهنگش رسیدم. رسما نابودم کرد... یعنی واقعا آفیشال پشم ریز.
گشتم و متن ترانه اش رو پیدا کردم؛ « دلم گرفته » ... آهنگ طولانیه، اجراش سخت بوده چون فراز و فرود زیاد داره و از کارای قدیمیشه... ترانه اش محشر.
متن ترانه رو اینجا نمیذارم چون همیشه از نگاه من، خوندن متن خالیه یه ترانه بدون صدا و آهنگ یعنی ک...شعر خالص.
حتما سرچ کنید و البته گوش. آفیشال پشم ریز...
مراودات یوژوال با مردم، حالا دیگه واقعا فقط خواهر نداشته رو کاریش میکنه...
+ یکی از دلمرگ ترین لحظه ها از بعد روحی - و تخمی ترین از منظر فیزیکی - وقتیه که به یه مخاطب غایب میگی: « خب چی کار باید بکنم الان؟ »
ولایت زندان، ما را طلبید عاقبت این عشاقخانه... هنوز زنجیر در گوشت است، زنجیرک، موریانه گوشت، کی به استخوان میرسی آخر. زنجیرک، تسبیح عارفان، صدای پای من حالا شنیدنی ست، از این دست ساز، کوه کوچک، دماوندم باشی کمی، سرو از اینجا چوب کبریتی، ای ساز لابلا آشفته در هم وصل ، تو حلقه یا هو بودی وصل شدی به همه هیاهو.. وه که چه غوغایی... سرود ... ای اشتران اندکید که ما بیشتر داریم از شما، نه زنگی به گردن که تن در زنگیم.. زنگیه زنگ... پیر چنگی بزن که زخمه نه به سیم به فولاد میزنی... رسیدیم گرچه پیر، گرچه دیر.... لطف تو دیوار به این است که من به چشم محبس نگاهت میکنم، نه چاردیواری. هر چه باشه این مسافرخانه محکومان هم از آن بالاخانه عظیم تر است هم مایه عبرت...
هزار دستان / علی حاتمی
در همین حد ریز و جزئی و نامرئی اما تاثیرگذار. مراقب « ملکول به ملکول » المانهای زندگی باشید...
فرار فروهر / اسماعیل فصیح / 438
یه بیتش میگه: « بعد از این ضرر ابلهم اگر / خم کنم کمر زیر بار دل » که خب معلومه داستان چیه و ...
حالا شده داستان منی که عموما و خصوصا در طول روز منتظر هیچ بنی بشری تو زندگی نیستم که باهام تماس بگیره، اما هر وقت موبایل میلرزه و یکی از این ک...شعرجات تبلیغاتیه، باز سریع « جک اس » میشم و گوشی رو نگاه میکنم که مثلا شاید حالا فلان و فلانی و ...
بلافاصله این بیت تصنیف میاد تو ذهنم؛ منتها با کمی دستکاری:
« بعد از این دفعه ک...خلم اگر / باز نگاه کنم رو حساب دل » !
از ضرب مقدار انرژی و احساس صرف شده برای کسی در تعداد روزهایی ( زمان ) که طرف به تخم پدرش حسابتون نکرده ( فراموشتون کرده ) بعد از رفتنش به دست میاد.
هر چقدر حاصلضرب عدد منفی بزرگتری باشه نشون میده اونقدر هم که ممکنه فکر کنید یا بعضی اطرافیان هندونه چپوندن لای پاهاتون که شما « مهربونید و متشخص و خوب و آدم حسابی و الخ .... » آدم نیستید. معمولا صبحها وقت بیدار شدن از خواب، کلی به ضریب منفی بعضیا اضافه میشه؛ موقعی که همون لحظه چشم باز کردن از خودت میپرسی: « الان داره چی کار میکنه و حالش چطوره؟ » اما یقین داری اون ور داستان ممکنه زیر دوش آب گرم دستشو گرفته باشه روی ماتحتش و میگوزه تا از صدای رگبارش، بچه خواهرش به خنده بیفته، اما قطعا به فکر شما نیست. دفنتلی...
« لب تختخواب نشسته نگاهم میکند. بوی مطبوع ملایم خوبی در اتاق دربسته پیچیده. شاید « شانل » اوست. شاید اسپری « فورمن » بعد از اصلاح صورت خودم است. شاید هم نفس کرمهای شب تاب شب گرم تابستانی توی باغ و درختهای یوسف آباد است. یا شاید طلسم نور ماه نصفه ای است که از پنجره می تابد. شاید هم فقط نبودن رایحه دنیای منفجر شده فروهر است... »
فرار فروهر / اسماعیل فصیح / ص 261