# 8
سفر اهواز بودم... دیدم با چه ولع و سرخوشی سمبوسه میخوردن ملت؛ ایستادم کنار بساط
عرب سمبوسه فروش و فقط نگاه کردم. از داخل یه کارتن کثیف، سمبوسه های خام
که حداکثر با پنجاه تومن مواد خوردنی پر شده، وارد یه استامبولی زنگار بسته
میشه که روغنش به مفهومِ مطلقِ سیاهی خیلی نزدیکه، چند ثانیه ای غوطه میخورن
و بعد پهن میشن کف یه سینی بزرگ که پوشیده شده از سبزیهایی که همراه گل و
خاک از زمین کنده شدن و پهن سینی ...
وقتی میخورن، چربی کبد و تری گلیسیرید و انگل ژیاردیا، یا قند خون و فشار، نه تنها موجودیت واقعی که حتی کانسپت هم تلقی نمیشن. میخورن و لذت میبرن و من که هوس خوردن کردم و میدونم چه طعم لذت بخشی داره اون معجون سراپا نکبت، نمیخورم؛ چون لذت نمیبرم از این مدل خوردن که چربی کبد و همپالکیهاش، گوشه بازار کاوه اهواز، زیر یه هشتی ایستادن و دارن بهت چشمک میزنن و میگن: اگه میخوای بخور، حالشم ببر ولی ک.ونت پاره اس ...
اینجا سمبوسه خوشمزه اما گه اندود بهت میگه: یا بخور و صرفا لذت ببر؛ یا بخور و لذت ببر و بترس ...
تفاوت خوشبختی و بدبختی، خیلی از اوقات دور از فلسفه بافیهای دهن پرکنه.
چند دقیقه ای ایستادم و راستش لذت بردم از دیدن خوشبختی ساده و دم دستی اون جماعت سمبوسه خور که من ازش محروم بودم...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط بهرنگ
|