پایین ابروی کاوه شکافته بود. مه کمی بیشتر شده بود و هوا سردتر. گفت بزن کنار. ماشینو انداختم شونه خاکی. پیاده شد و کمی دورتر از ماشین نشست لای تل برفهای قدیمی و به زخمش دست کشید. گفتم: پتو نمیخوای؟ با سر اشاره کرد که نه و یهو شروع کرد به زار زدن. رد خون از گوشه چشمش شدید شد و پایین میریخت. بلند زار میزد و گریه میکرد. موبایلها تو گودی داشبورد بی صدا افتاده بودن. تمام دستم زخم شده بود. انگشتها رو گرفتم جلوی دریچه بخاری. گرم که شدن شروع کردن به سوختن...

بعدها ازم میپرسیدن خیلی سخت بود اون روزا؟ منم همیشه میگم: پس چی فکر کردید؟ انگار از ارتفاع افتاده بودیم رو یه کپه خار ...