# 9
زنانی که گذر از کنارشان روی سنگفرشهای خیابان توتونچی در زعفرانیه رویایی، بوی عطری غریب منشا و جادو اثر را تا کیلومترها در بینی ام میچرخاند، برایم نمادی از هنر و الهام بودند تا آن روز که در نقطه ای ایستادم به تسلیم شدن در برابر این واقعیت که باید کسی را برگزینم که روزی چهار بار تا وقت پسین با تماس تلفنی جویای احوالم شود با محوریت: « ناهار خوردی گلم ؟ » ... وجیهه، محبوب من...
زنی که گهگاه دست بر سیگار میبرد ج.ن.ده نیست، باز بودن جلوی مانتو نشان جذب مشتری نیست، دستی که تا بازو چیزی رویش را نپوشانده هم جنگ با خدایان نیست... بانوی من در خیالم هماره آزاد بود و خود بود، چون انسان بود صرفا ، اما اکنون می دانم اگر مردی جلوی وجیهه ایستاد به پرسیدن آدرسی، باید به سرعت پاره اش کنم تا وجیهه از غیرت و استحکام بیضه هایم، شعفی ناگفتنی زیر پوستش لمس کند...
زنی خوش اندام را در نگاه خیالم تعقیب میکردم، تراشیده مثل الماس. با پوستی کمی برنز و آرایشی نه چون نقاشیهای قرون وسطایی که همچون هنر دست میکل آنژ بر سقف کلیساها ... زنی با نگاه خاص خود... زنی خندان و باهوش که نیمرخش تا ابد سیرم کند از زیبایی و حس بودن... اما حالا که وجیهه گوشه اتاق نشسته و با بند به جان موهای پایش افتاده و گاهی هم آروغ میزند، به صرافت این افتادم که نوشتن این ک...شعرها را خاتمه دهم و تنها بگویم:
« در زندگی، چیزی را نخواهید، که خواستن، ت.خمی ترین وسیله نقلیه برای رسیدن است »
آندره ژید / ک...رهای زمینی و مائده های دیگر.