صندلی عقب ماشین نشسته بودیم. کاوه وسط بود و با دختر بغل دستیش مشغول شده بود؛ البته مشغولیتی که نه تخصصی درش داشت و نه کار روتینش تو ور رفتن با زنها بود. دختر اشک میریخت بعد از قطع کردن تماسش و کاوه دلداریش میداد. دختر نگاهش کرد و گفت چیزی نیست. کاوه دستش رو گرفت. دختر دستش رو آروم بیرون کشید. کاوه گفت: « همینه خانم؛ اونم یه مادرقحبه بیچاره مثل من. فقط درصدی از مردای ج.اکش و حرومزاده واقعا همینن، خیلیاشون بیچاره ان بیشتر، اشتباه فکر نکن ...»

به کاوه اشاره کردم دیگه بس کنه.

لبهاشو کنار گوشم گذاشت و گفت: « اگه چشم و بینی و ابروش رو مث من از یک چهارم گوشه آینه راننده میدیدی نمیگفتی بی خیال شو ...»

دختر زودتر پیاده شد. ما رفتیم طبقه دوازدهم یه برج توی پاسداران. قرار بود « ذیته » رو بکشیم. صاحب یه سالن آرایش معروف؛ درست وقتی به این نتیجه رسیدیم که نبودنش کمترین چیزیه که میتونه به ازای نفهمیدنش بپردازه، که خیلی قبلترش دوستمون « رزم آرا » رو چند سالی اذیت کرده بود؛ کمی بعد از اینکه به کاوه گفته بود باید درباره پیشنهاد ازدواجش فکر کنه و چند ماه قبل از اینکه من رو بهترین دوستش معرفی کنه...

آسانسور خراب شده بود. از پله ها پایین اومدیم. شب قرار بود خونه کاوه باشیم. ویسکی و کباب بخوریم و تقریبا به چیزی فکر نکنیم. کاوه کت خوش دوختی پوشیده بود. دکمه اش رو بست و روی پاگردها، به بیرون خیره میشد. گفتم: به چی فکر می کنی؟

به اینکه دختره تو تاکسی اونقدر زود و یهو پیاده شد که نتونستم بهش بگم چقدر قیافه جالبی داره. تو چی؟

گفتم: دوس دارم امشب زیاد بخورم. آخر شب هم زیر صفحه های کتاب چشمام خواب بره. همین.


+ فلکه دوم آریاشهر / آبان 91