یه لحظه دردناکی هست تو زندگی؛ نه چیزی که اکثریت تجربه اش کنن. مثل زخمهای ریز کنار ناخن میمونه وقتی چیز ترشی مث یه قطره آبلیمو بهشون میخوره، تا عمق لش ترین سلول کبدت رو هم میسوزونه و ....

یه روز به خودت میبیبی که تمام حرفای اساسیت، تمام حسای جوندارت و واقعی ترین کلماتت، میخورن به دیوار « سکوت » ؛ که قرار نیست جوابی بشنوی، که میفهمی جواب نشنیدن یعنی چی، که شاید هم بدونی چرا؛ اما تا ابد هم که بگی، سه مسیر بیشتر نداره؛ یا سکوت و جواب ندادنه کلاسیک نصیبته، یا حواله به جوارح جن.سی یا رفتن تو فاز « عوض کردن بحث » ....

تهش دیوارِ سکوته و وقتی این « لحظه » مدام تکرار بشه، انگار با ساتور زدن رو یه انگشتت و لیوان لیوان آبلیمو میریزن تو چاهش...