# 108
« آسمون انزلی کیپ ابر بود. تردید تو کارم نداشتم. تو یه قهوه خونه قدیمی و کثیف صبحانه خوردم و راه افتادم سمت تالاب. تو راه یهو حمله گریه بهم دست داد؛ نه از ترس و پشیمونی. از اینکه میدونستم چند ماه بعد تن و بدن سفیدش رو گندِ سبز خزه ها برمیداره دلم گرفت، ولی نه فقط برای من، که سیر منطقی زندگی هم این بود که پیچش خزه ها دور بدنش خیلی باکلاس تر و مدرن تر از آب کمری بود که پوست یکدستش رو کثیف میکرد. ابرها داشتن تا روی زمین پایین میومدن. برف اون شب حتمی بود. به تالاب که رسیدم قایق آماده بود، و قایقران که همون شب قرار بود باکو باشه بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه. با دست اشاره ای بهش کردم و رفتم تو قایق برادرش نشستم که قرار نبود باکو یا هر جای دیگه باشه اما پولی ازم گرفته بود تا وقتی به متروک ترین جای تالاب رسیدیم، سکان قایق رو ول کنه و بره تو اتاقک پایین تخت بگیره و بخوابه تا وقتی که صداش بزنم برای برگشت....
چشمامو دور دریچه های دوربین تنگ کردم. نگاهم که بهش افتاد انگار تمام رگهای بدنم به سرم ختم شدن، داغ و گرم.... »
به بقیه برگه های بازجویی نگاه کردم. همون چیزهایی بود که برام تعریف کرده بود، با همون بار روایتی...
که وقتی قایقران قایقشون رو چپ کرد چه خنده بلندی کرد. میدید دست و پا زدنشون رو توی تالاب و صدایی که به جایی نمیرسید. بخار از سطح آب بلند میشد و قایقران با شنا خودش رو به قایق اونها رسونده بود. که « مردک » شنا هم بلد نبود، فقط شنا بلد نبود. که سعی میکرد دست زنش رو بگیره و بالا نگه داره. به موهای روشن زن نگاه میکرد که چطور به سرش چسبیده بودن و وقت جیغ زدن توی دهنش میرفتن. که برگهای روی مرداب روی سرش مینشستن تا وقتی رفتن زیر آب و فقط موجی موند که کم کم از بین رفت. کاوه میگفت اون لحظه حس خوبی داشت. نه ترس و نه بغض؛ میگفت خزه ها پاکن، آب کمر کثافته. میگفت حداقل کاری که تو زندگی براش کردم این بود که کثیفش نکردم ....