# 129
دوست داشتم میشد، با تمام فانتزیها و پیش ساخته ها و فرضها، بعد اگرم قرار بود چیزی نشه آخرش، اونقدر آروم و تو یه پروسه کند و لَخت به این نتیجه میرسیدم، که چیزی و کسی پاره نمیشد...
و البته دوست داشتم میشد؛ تا صبحها وقتی بیدار میشم، فقط یه خمیازه بکشم و کش و قوس بیام و از خواب بیدار بشم. همین...
بعضی دورانها هست تو زندگی که صبحها، بیدار شدنت شبیه هر چیزی هست جز بیدار شدن.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط بهرنگ
|