# 136
حالا.
سربازی شدم که تل پوکه فشنگاش تا مچ پاش رسیده رو زمین، به نفس نفس افتاده و بیست تا خشاب خالی کرده به ناکجا، اما از اون ور یه تک گلوله یه اسنایپر میشینه وسط قلبش.
حالا.
یه زمانی حرفا و کلمه هام جادو که نه ، اما تردستی میکردن یا حداقل ژانگولر. یه نگاهی رو خیره میکردن، گاهی یه لبخند، شاید توجه، یه وقتا دقت و ... حالا اما حرفام شده عین گوزیدن دخترهای تین ایجر؛ نه بویی نه صدایی، نه برنگی نه هیچ.
حالا.
خودم گاهی وحشت میکنم از اینهمه حرف ( پوکه ها ). آروغ میزنم حرفای تکراری میزنه بیرون، وقت خواب همون حرفا، وقت بیدار شدن، توالت رفتن، خوردن، نوشتن .... گاهی تو تاکسی که نشستم یهو میبینم نفر کناری داره نگام میکنه؛ چون دارم خیلی جدی با خودم ک...شعرای همیشگی رو بلغور میکنم. البته یه زمانی مطلقا تو ژانر ک...شعر قرار نمیگرفتن، اما به مرور زمان شبیه موزی شدن که به وقتش خورده نشده؛ و حتما دقت کردید موز که بگنده تمام هیبت شکیلش شبیه میشه به ک... خر.
حالا.
حرفام گاهی مخاطب پیدا میکنه، منتها مخاطبایی که حرفها هیچ ارتباطی بهشون نداره. مخاطبای اصلی وجود ندارن.