# 141
من آدم رابطه فیزیکی ام. کسایی برام اهمیت دارن که دیده بشن ( دیدن روحی حتی )، ملموس باشن، در ارتباط و جایی از زندگی وجود داشته باشن به هر شکل. فقط در این صورته که حرف و نگاه و حتی قضاوت کردنشون برام موضوعیت داره. یعنی مثلا شنیدن فحش و بد و بیراه از کسی که تو دایره آدمهام قرار نمیگیره همون قدر بی اهمیته برام که تفاوت رنگ ان روز شنبه ام با یکشنبه؛ هر چند اطبا گاهی تغییر رنگ گه رو نشانه شروع یه مرض میدونن... آدمها برای من صرفا دو دسته ان: اونایی که هستن تو زندگیم و اونایی که نیستن...
وقتی دوست دارم کسی باشه تو دایره آدمهام، در حد یه توربین قدیمی تلاش میکنم و جون می کنم.
وقتی میفهمم یا میبینم که اون آدم قرار نیست باشه یا بهتره که اصلا نباشه، باز دست از توربین بازی برنمیدارم؛ اونقدر دیگ گه رو هم میزنم که بوش دنیا رو برداره. چون مانیفستم اینه که این هم زدن یا باعث میشه طرف رو بتونم نگه دارم، یا وقتی قرار نیست باشه دیگه اصلا اهمیتی نداره که دربارم چی فکر میکنه و چقدر ممکنه ناراحت بشه و دلخور و خاطره بدی تو ذهنش بمونه...
من آدم زنده کردن خاطرات خوب تو آدمهای رفته نیستم... چقدر از اطراف شنیدم که بهرنگ جا.کشه و بی معرفت و بی احساس، تاثیری تو داستان نذاشته.
کل دنیا یعنی آدمهایی که میخوام و دوست دارم که باشن... مث هیتلر که با گوبلز و هیملر عشق میکرد ...