# 147
دوم / اولین هتل در حد از دست دادن بعضی آدمها دلگیره، هیچ مسافری انگار نداره. بالا میرم و اتاق رو نگاه میکنم. رو به دریاست اما وقتی خیلی دلگیری صدای یه آدمو به صدای موجهای دریا ترجیح میدی؛ فقط وقتی خیلی دلگیری ...
سوم / تا هتل بعدی باید دویست متری پیاده برم زیر بارون. زمین رو آب برداشته. چهار تا ماشین با سرعت رد میشن و دقیقا چهار بار دوش میگیرم. خبری از کسی نیست. بلند میزنم زیر خنده. انگار کسی تف کرده ...
چهارم / روی تخت هتل شیک. اتاقی که رو به دریاست و اونقدر لوکس و تمیزه که به نظرم فقط سیانور کم دارم؛ درست همون لحظه، روی تخت، با نور کم، با لباسهای تمام خیس. سیانور نیست اما ...
پنجم / با خواهرم و دوست پسرش قرار دارم. آدمایی که خسته ام نمیکنن رو دوست دارم. خواهرم وادارت میکنه حرف بزنی، بی سانسور، راحت. تا صبح باید حرف زد اما خواهرم باید بره. نگاهش مث اولین نشئه گیهای بعد از خوردن دو تا کلداکس پشت سر هم، مغز رو آروم میکنه. دوتایی میرن با هم. خداحافظی میکنیم. از پشت هتل میرم کنار ساحل، رو یه کنده چوب میشینم و به اندازه سی سال خودمو استفراغ میکنم تو دریا...