خونه تو خیابون گلشهر جردن بود. کسی کسی رو نمیشناخت. فقط میرفتیم برای خالی شدن، یا پر شدن. یا مرگ آروم و نوبتی. روزهای برفی بیشتر جمع میشدیم. دختری بود که کف آشپزخونه مینشست و بلند گریه میکرد، اما وقتی کسی از کنارش رد میشد و دستی میزد به شون هاش و برای خودش قهوه میریخت، لبخند میزد، چون تنها نبود. یه نقاش بود که کنار پنجره رو به حیاط مینشست و چند ساعت خیره میشد. گاهی براش چای میبردم. بدون اینکه برگرده و نگاهم کنه تشکر میکرد. مرد چهل ساله ای گاهی میومد که ازش میترسیدم. تو اتاق کوچیک کنار آشپزخونه روی یه صندلی چوبی خراب میشد و با عکس یه دختری حرف میزد. گاهی حرفشون میشد، گاهی میزد زیر گریه، خنده اما زیاد نبود. بهم میگفت از داخل چرک کرده؛ چیزی که خودم هم حس میکردم. من بیشتر راه میرفتم تو خونه و نگاه میکردم. گاهی گریه دختره که بلندتر و شبیه یه زوزه گم و دور میشد، میرفتم کنار چارچوب در و نگاش میکردم.

بهم میگفت راحت باش پسر. بعد لباس میپوشید و میرفت سر کارش. متخصص اطفال بود. اون مرد چهل ساله یهو میزد زیر گریه. تنها نبودیم اما، بدون اینکه اکثرا حتی اسم هم رو بدونیم.