چند گانه - 1


+ رابطه ام با « زمان » فقط جنسی بوده تا حالا؛ تا جایی که یادمه و به خصوص ده، دوازده سال اخیر. تا جا داشتیم همدیگه رو گاeeدیم. خوب که به عقب برمیگردم و زندگیمو میبینم، متوجه میشم هر چقدر زمان رو به واحدهای ریزتر سازنده اش تبدیل و بعد به زندگیم تو هر واحد نگاه میکنم، رزومه چرندتری از خودم دستم میاد. من یک سال - هر سالی - رو شاید بتونم با یه من والوالین قورت بدم اما وقتی میخوام ببینم مثلا تو هفته نوزدهم همون سال یا روز صد و بیست و چهارمش یا ساعت هزار و هفتصدمش داشتم چی کار میکردم، هیچی دستم رو نمیگیره.

تعداد کارهای واجب و به دردبخوری که از ده سال پیش میشد - باید - انجام میدادم، حداقل حداقل به اندازه تعداد روزهای ده سال میشه. زمان رد شده اما و کارها فقط تو بورد هر روز چسبونده شدن و خاک خوردن و ...

از دید خودم - شاید صرفا از دید خودم - تقریبا تمام روزها هیچ کاری که مربوط به نگاهم به زندگی باشه نکردم. پس طبیعیه نمیخوام برگردم عقب و قیافه تkhمیش رو ببینم، اما انتظار داشتم لااقل حالا کمی آرومتر بگذره.

« زمان » رو میگم.