# 154
+ امروز صبح با شهاب رفتم ورزش. صحبت بالاخره جایی کشیده شد به مریم. مریم از بچه های دانشگاه بود و شهاب چند فصلی به شدت درگیرش بود. حسی که هنوز هم شهاب باهاش درگیره؛ کلا محاله با شهاب بیشتر از ده دقیقه جدی حرف بزنم و ردپای مریم کشیده نشه به بلغور کردنامون... انی وی.
شهاب بعد از ازدواجش و حتی قبلش - وقتی ارتباطش با مریم قطع شده بود - هر چند وقت یه بار، به تصادفی ترین شکل ممکن، غافلگیرانه ترین، عجیب ترین و باورنکردنی ترین جاهای ممکن مریم رو گوشه ای از این شهر تخمی میبینه. آخرین بارش مثلا روز تولد مریم که شهاب تنها و خسته رفته بود یه کافه و مریم هم درست همون جا و همون ساعت داشت جشن تولدش رو میگرفت.
شهاب میگه به این نیرو اعتقاد داره؛ اینکه یه حسی بین اون و مریم بود که بعد از گذشت چند سال، هر چند وقت یه بار مریم رو جایی میبینه. ( بعضی موارد رو که برام تعریف کرد برای منه ک3خل هم عجیب بود )... اینکه شاید گاهی دارن به هم فکر میکنن ... اینکه واقعا « اتفاق » صرف نیست که مریم سر راهش سبز میشه و ...
من؟ من کافر شدم به این حس. خیلی وقته. به شهاب هم گفتم.
گفتم ببین، ما عادت نکردیم « ته و نتیجه » حسها رو ببینیم. همیشه با خود حس حال میکردیم بدون اینکه درک کنیم « عاقبت کار » چه چیز بهتری میتونه باشه. اما قناعت میکنیم به لاسیدن با همون حس خالی. بهش گفتم منم همین چند هفته قبل دوست داشتنی ترین دختر زندگیم رو خیلی خیلی اتفاقی تو جایی که اصلا فکرشو نمیکردم دیدم ( پست 117 بود نوشتمش ؟ نمیدونم درست )... منم خیلی بهش فکر میکردم لابد که دیدمش و شاید مث مریم بازم بیست بار دیگه، ده سال بعد، شیش ماه بعد و ... جاهای عجیب ببینمش ... اما تهش چی؟
مریم یه ازدواج تخمی کرد و زندگیش ظاهرا به گا رفته و دختر منم الان با یکی دیگس و نمیدونم در چه حاله.
بشاشیم به این حس و انرژی درونی بهتر نیست؟ من که شخصا یاد کسی رو نمیخوام برای دیدنش تو یه گوشه ازین خراب شده... من خودش رو، صرفا بودن خودش رو ترجیح میدم، نه هیچ حس و انرژی چه و چه ...