مادرم همیشه یه فانتزی دور و دراز داشت که گاهی ازش دم میزد. اینکه یه وقتایی چند تا آدم دربست در اختیارت باشن و لازم نباشه هیچ کاری بکنی. صبح، صبحانت روی تخت کنارت باشه، هر چی خواستی برات بیارن، از صبح تا شب دست به هیچی نزنی و فقط برای خودت باشی ...

خب، من هیچوقت روش زوم نمیکردم. به نظرم یکی از اون فانتزیای وقت خستگیه که هر آدمی مثل مادر من میتونه براش پیش بیاد؛ آدمهایی که نمیتونن یه جا بشینن و تو کار کردن « اوور اکتیو » محسوب میشن ... نه اما،

حالا - شاید درست همین امروز - فکر کنم به منظور اصلیش رسیدم. اینکه یه وقتایی، تو یه زمینه و کار خاص، آدم از « نقش اول » بودن خسته میشه. وقتی که میبینی تو فلان موضوع زندگیت همیشه ذوق و شوق، هندل کار کارها، جلو بردن، کاتالیز کردن، سنگها رو برداشتن، غصه اش رو خوردن، نگرانی و تردید و امید و .... همش و همش با تو بوده. دیفالت این موضوعات خاص همیشه « تکرار یه روند » بوده و این تکرار از یه جاهایی به بعد آدمو نابود میکنه.

پروژه هایی هست که میبینی باید خودت نویسنده و کارگردان و تهیه کننده و مجری طرح و مدیر مالی و بازیگر نقش اولش باشی... خب. میتونی حالا یه گوشه بشینی و بگی: به تخمم، من دیگه بیشتر از جا به جا کردن پاهام روی همدیگه تکون نمیخورم ...


+ جواب ندادن به کامنتها رو قبل از اینکه بذارید به حساب روحیات گه و جا.کش مابانه نویسنده، به حساب خوب بودن حرفها و نظرهای خودتون بذارید که جای توضیح بیشتر و حرف اضافه ای برای این گردن شکسته کج قلم ناصواب نمیذاره. مرسی.