# 2
از اون روزی که دیگه میدونی خبری از اون عاشق شدنها نیست و باید تو حساب کتاب رابطه هات منطق رو هم بازی بدی، اتفاقایی برات میفته که در بدترین حالت ممکن بود تو خواب ببینی.
اون وقته که به جای گز کردن سراشیبی ولنجک با یکی مثل یاس اونم اوایل دی ماه اونم تو بیست و دو سالگی، باید بشینی با یکی دیگه و بگی من اینو دوس دارم، شما چی دوس داری؟ من ازین عصبانی میشم، شما از چیا؟... باید تو چشماش نگاه کنی و مثل سگ بگی: من تا حالا با کسی نخوابیدم... باید جواب بدی به خدا اعتقاد داری یا نه؟ یا مثلا: ببخشید آقا بهرنگ، شما یکی تو خیابون به خانمتون متلک بگه عصبانی میشید؟ ...
از اون روز به بعد شاید مجبور بشی سریال ایرانی ببینی، با آدمایی که تو حالت عادی ت.خمت حساب نمیکنی ندار بشی، بگی بچه تو زندگی چقدر شیرینه و اصلا مشهد هم بری ...
اینا تاوانه.
تاوان رو گاهی باید روی چشم گذاشت و پذیرفت؛ تاوان یه کانسپت استریته، شوخی نداره. بهت میگه اینا رو ازت میگیرم تا در ازاش اینا رو بهت بدم....