# 14
تو یه مقطعی از زندگی، با « یکی » هستی، اما دوست نداری با هیچکس بخوابی، حتی همون « یکی »...
جلوتر میری تو زندگی، دیگه با « کسی » نیستی، با هیچ کس هم دوست نداری بخوابی، اما انگار منتظر « یکی » هستی...
اما آخرش، مقطعی میرسه که با کسی نیستی، منتظر کسی هم نیستی ، اما دوست داری با همه بخوابی ...
تو فرهنگهای جهان n امی اگه بزرگ شده باشی، خیلی کم پیش بیاد پروسه تبدیل شدن « احساس » به « منطق » از مسیر دیگه ای غیر از این بگذره؛ جمع شدن هزمانش که تو بگو محال...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط بهرنگ
|