تو یه مقطعی از زندگی، با « یکی » هستی، اما دوست نداری با هیچکس بخوابی، حتی همون « یکی »...

جلوتر میری تو زندگی، دیگه با « کسی » نیستی، با هیچ کس هم دوست نداری بخوابی، اما انگار منتظر « یکی » هستی...

اما آخرش، مقطعی میرسه که با کسی نیستی، منتظر کسی هم نیستی ، اما دوست داری با همه بخوابی ...


تو فرهنگهای جهان n امی اگه بزرگ شده باشی، خیلی کم پیش بیاد پروسه تبدیل شدن « احساس » به « منطق » از مسیر دیگه ای غیر از این بگذره؛ جمع شدن هزمانش که تو بگو محال...