# 168
دو سال قبل بود، شاید کمی بیشتر، سه ساعتی از پیادهرویم با دختری در کوچههای تاریک و یخزده یازده شب به بعد دی ماه نیاوران گذشته بود. متوجه زمان نبودم. حرف میزدم و نگاهم میکرد. اگر کسی از پنجره اتاقی رو به کوچهها، چند ثانیهای نگاهمان میکرد، بخار دهان مردی را میدید که مثل رد دود یک هواپیمای جنگنده در آسمان پخش و بعد محو میشد. بیشتر از نفس کشیدن، برایش حرف میزدم. همین گرمم کرده بود. به نظرم اگر در آن سرما و آن ساعت میدویدم هم آنقدر بدنم گرم نمیشد که با حرف زدن. یکماهی از آشناییمان - که بساطش در یکی از شبهای با سایهام شام خوردن در رستورانی قدیمی و دنج در همان حوالی چیده شده بود – میگذشت. فک و زبانم که سرخود بریدند از ادامه حرف زدن، دختر ایستاد. لبخندی زد. روبروی برج گلایل بودیم. روی آبی که از باغچههای داخل برج بیرون میزد یخ نازکی بسته بود. به نفس نفس افتاده بودم. ته کوچه، از کنار یک باغ بزرگ، پیچ ملایمی میخورد به خیابان اصلی. ساعت از یک گذشته بود. حسی، خیلی آرام و محو، مثل راه رفتن مورچهی راه گم کردهای روی پوست بدن، از نوک پایم خارید تا بالا. به چشمهایش نگاه کردم. به نظرم چند لحظه فقط فاصله بود تا نشئهگری حرفهایم و تلو تلو خوردن میکرومتری صورتهایمان به سمت هم و بوسیدن.
گفت: « حرفات یه چیز خاصی هستن. وقتی حرف میزنی حس میکنم یه چیزایی از دیواره بدنت میفتن پایین و با حرفات بیرون میزنن. یه بویی میدن، چیزی بین بوی پشکل و بیمارستان. کثافت و درد و مرض. خیلی بوی بدیه راستش و امیدوار بودم تو این مدت از بین بره این بو که نرفت. اما حالا که دیگه امیدی ندارم، میتونم دوست داشته باشم همینجا همه چی رو تمامش کنیم ... »