بعد از خودکشی شهریار، به شراره - خواهرش - کد یه دفترچه یادداشت رو دادم تو وسایل شهریار که اگه تونست پیداش کنه و بهم بده. گفتم مال زمان اصفهانه و تقریبا بینمون مشترک بود تو نوشتنش. ( که البته دقیقا همین نبود. نوشته ها همه از شهریار بود و روزها و حال و هواش. اما همیشه - تا قبل از اینکه رابطمون تقریبا قطع بشه -  میداد بخونم. برای من مخفی و خصوصی نبود ).

پیداش کرد و بهم داد. گفت دنبال چیز خاصی توش میگردی؟ گفتم نه، فقط میخوام داشته باشمش. یه دوره ای از آرومترین روزای زندگیمون توش هست. باید نگهش دارم.

اوایل یادداشتها رو خوب یادم بود. مال سالهای 74 و 75 بود. شاهین شهر بودیم اون روزا. خونه ما سر کوچه بود، خونه شهریار وسط و خونه شهرزاد و بهاره ته کوچه. مطلقا موضوع عشقای آبکی نوجوونی نبود. شهریار از رازهایی گفته بود که حالا میفهمم یعنی چی دقیقا. نه رازهای شخصی زندگیه یه آدم، که همه دارن. رازهای ساده زندگی که خط سیر عادی بودن تا فاجعه رو شکل میدن.

نوشته بود: « پشت فنسهای خونه های ویلایی رازهایی هست که نباید بهشون سرک کشید. شهرزاد وسط حیاط ایستاده بود و به درختهای باغ آب میداد. وسط گرمای همین روزا ( اوایل مرداد ). شلنگ رو یهو سمت بهاره گرفت و بهش آب پاشید. بهاره پرید و فرار کرد. شهرزاد دنبالش کرد. از پشت چهارخونه های فلزی فنسها، صورت هر کدومشون مثل عکسی که تو قاب قرار میگیره به نوبت میرفت و میومد. دو تا عکس، با قطره های آب روی صورتشون و ترکیبی از رنگهای قرمز و نقره ای و آجری و سفید. وقتی یه رازی رو کشف میکنی دیگه خودت نیستی ... »

بعدترها، جایی دیگه نوشته بود:

« سقوط من از روزی شروع شد که دیگر خودم نبودم. و وقتی به خاطر رازها خودت نباشی، سراغ رازها میروی. ثانیه شمار سقوط من ظهری بود که کیانا از مدرسه برگشته بود و پسری را در لابی آپارتمان دید که ادعا میکرد روان نویسش در شکم جارو برقی خانه آنها پیدا شده ... »