# 197
یک نصف شب آشغالا رو بردم بیرون. هوا از چند شب قبل خیلی سردتر شده بود. تا
سر کوچه رفتم. سرمای هوا حال عجیبی انداخت زیر پوستم. یه نگاه به ردیف
ماشینهای پارک شده انداختم. شیشه های یخ زده شون، نور کم زور چراغهای
خیابون، تیرگی درختچه های باغچه ها و برجهای حسن سیف و هرمزان.
به ذهنم رسید تو همچین شبی، همچین محله ای و همچین حال و هوایی میشه سی تا کار مختلف دلی و باحال انجام داد. بعد صدای قدمهام رو که شنیدم، بی هیج افکت دیگه ای، فعل جمله ماضی شد، « میشد » انجام داد...
با بچه گربه های دم در کمی لاس زدم و برگشتم خونه.
به قول یکی از همکارهای مطبوعاتیِ قدیمی: « وقتی آهنگای فلانی رو گوش میدم، یاد غمای نداشته ام میفتم » ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت توسط بهرنگ
|