واقعا که چه رویاهایی می آیند
صحنه اول: اهواز / اوایل مرداد / گرمای وحشتناک تیپیکال همراه با گرد و خاک / بعد از غروب
برمیگردی خانه. با لباسهایی که از خیسی عرق به تنت چسبیده اند. دانه های عرق تمام پیشانیت را پر کرده اند و تو اهمیتی نمی دهی چون تا چند ثانیه دیگر وارد خانه می شوی و برنامه مخصوص هر شب را اجرا می کنی. چند ساعتی در خیابانهای شلوغ و قدیمی شهر راه رفته بودی. بازارهای کثیف و سنتی، زنهای عرب ماهی فروش، سمبوسه فروشیهای کنار خیابان، بوی ادویه و میگو، خانه های قدیمی زیتون... در خانه را که باز می کنی باد کولر گازی مثل جاذبه یک سیاهچاله به داخل میبلعدت. بوی ماکارونی به مشامت میخورد. فقط با گوشت چرخ کرده خالی. لباسهایت را در می آوری و داخل لباسشویی می اندازی. هوای بیرون آنقدر گرم هست که هر لباسی را هر ساعتی از روز که به بند داخل بالکن آویزان کنی در یکی دو ساعت خشک و آماده پوشیدن دوباره می شوند.
خسته نباشی
خسته نباشی
لبخند
لبخند
زیر دوش می روی. یک حمام حسابی می کنی تا اثری از گرما و عرق روی تنت نماند. از حمام که بیرون می آیی موقتا کولر گازی را خاموش می کنی تا با بدن خیس، زیر بادش سرما نخوری. زندگی شبانه تازه شروع می شود.
لبخند
لبخند
شام. بوی شرجی شهر. چراغهای سو سو زن راه آهن و کیان آباد. کمی خیال باقی مانده از روز و آرامش.
صحنه دوم: همان فصل / همان ساعت / همان خانه/ در تهران.
برمیگردی به خانه. با لباسهایی که از خیسی عرق به تنت چسبیده اند. حالا از اینجا به بعد نمیدانی چطور باید زندگی کنی. تمام کانسپتهای ذهنت از بین می روند. مدام این سوال در سرت می چرخد که بعد از خسته نباشی، انداختن لباسها در لباسشویی، دوش و شام خوردن باید چه کار کنی؟ اصلا بعدش چه می شود و اصولا همین تا آخر زندگی.
صحنه اول به دلیل خیالی بودن ما به ازا بیرونی کاملی ندارد و صحنه دوم همان صحنه اول است که چون همه چیز در آن واقعی است ادامه ای ندارد.