عصر باز درگیر حس شادی بعد از نوشتن بودم.

تهش این بود که چی؟ از کجا میاد؟

چار کلمه داستان خوب پیش رفت، قرار نیست شاهکار بشه، هیچ گهی قرار نیست شاید بشه، در بهترین حالت چاپ فقط. بعدش میشه یکی دو ساعت ورزش، از یه مدت دیگه شروع کاری که هیچ تخصصی توش نداری، بعد شب و نبودن سوراخهای بی چشمداشت و کتاب و فکر و ورق خوردن سریع و تخمی تقویم و... هیچ.

واقعا تهش هیچی نیست، اما آدمو شاد میکنه تو لحظه.