یه عکس از پدرم هست مال اواخر دهه شصت، به گمونم یکی، دو سال بعد از جنگ، رو یه تخت هتل تو شیراز. از مسافرتهای تابسونای اون سالها. عکاس مادرمه. ما هم نیستیم تو عکس. فقط خودشه که یه لیوان دستش گرفته و دست دیگه رو پشت سرش گذاشته و با لبخند دراز کشیده رو تخت. شلوار مشکی و زیرپیرهن سفید، موهای سر و سبیلش یه دست مشکی و صورت صاف. یه جور خاصی سرحال، تمیز، رله، روبراه.
این روزا بهش حق میدم فراری باشه از همه، مرتب تنهایی بره باغ، عبوس و گرفته، حرف زدن تلگرافی. بهش حق میدم هر کاری بکنه. این وسط یه خجالت بزرگ میمونه که فقط من حاضر به کشیدنشم. با خایه مالی، جلو چشمش نبودن. هر چند گاهی از دست خودم هم درمیره. ناغاقل میرینم به بساط، بی احتیاط و کم طاقت.
فاصله اون عکس تو هتل شیراز تا امروز بیشتر از بیست ساله؛ من حق میدم بهش. تو این بیست سال فقط خودش بود و خودش.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۹۲ ساعت توسط بهرنگ
|