کامنت رسیده به بهرنگ:

«  جوابمو ندادی اصلا شدید بهم برخورد عامو خواستگاریت نیومده بودم که تو هم یکی مث بقیه اگه کامنت خصوصی دادم منظوری نداشتم اگه ای فکرو کردی
بای
فقط چون تو جنوبی بودی فک کردم مث خودم خون گرمی همین
»


پاسخ این حقیر گردن شکسته:

1 ) ای من قربون این با لهجه نوشتنت برم !

2 ) یه بار قسمت اول کامنتت رو با دقت بخون. خودت متوجه شدی دقیقا چی گفتی؟ از نظر انشایی، تعداد حرفهای اضافه ای که به کار بردی هشت برابر فعلهای ضروری بود که وجود ندارن.

3 ) خون گرم بودن ربطی به جهت جغرافیایی شمال و جنوب و مغرب و مشرق نداره اولا، دُیُم اینکه بار معنایی خونگرم بودن با لوس بازی و شوخیهای بیمزه و دو ثانیه ای پسر خاله شدن به اندازه طول سه تا کهکشان بلند قامت فرق داره.

4 ) راستش وبلاگت رو هم چند بار دیدم؛ خیلی تلاش می کنی بامزه باشی و فان بنویسی... اما خب یه قلم تاریخی از ناکامی این جور تلاشها، سپاه ظفر نمون هیتلر بود که با اون همه دم و دستگاه اسیر زمهریر شوروی شد؛ نتیجه اینکه هر تلاشی الزاما به هدف نمیرسه؛ شاید مثلا تو نوشتن نمایشنامه های تراژیک موفق تر باشی. کی میدونه؟

5 ) ناراحت نشو ازم. اینا رو گفتم چون از شور و شوقت وقت کامنت گذاشتن حدس زدم ده سالی از برادر کوچیکه من هم کوچیکتر باشی... تو فرض کن یه بابابزرگی کمی نصیحتت کرد. همین عزیزم.