# 47
و امروز یازدهم مهر روز خاصی نیست، جز چشمها که انگار شدن « رضا تفنگچی » و به انگولک « ابولفتح » قراره چشم بشن به دیدن شهر...
یه کسی گم شده این وسط و پیرمرد آشغالی داخل تاکسی غر میزنه به بوی عطر کسی و انگ میزنه که: « خوشگذرونها ، به زودی روزای سیاهی میرسه » و داد حماقتش به آسمون که : « خالق هستی! من چرا بین این ملت زندگی می کنم! » ... دلللللار سه هزار و پونصد و ... جمعیت موج میزنه تو فردوسی و سه راه منوچهری با چشمایی که یا بیخود می لولن تو کاسه یا از زیر سنگ پول در میارن و زنهای چادری که قطار نشستن رو زمین کوچه برلن و فلافل میخورن... شبیه گربه هایی که جلو در براشون غذا میریزی... کمی تکون میخورن و گاز به ساندویچ میزنن و همو نگاه میکنن ... زنی که نمیدونه بچه اش رو بغل کنه یا سینه هاشو از روی زمین جمع... و کسی گم شده جایی و فلفل ریختن رو زرشک پلوی چرب تنها اکت این روزهاس انگار و هیچ طعمی بیشتر از وقت بلند شدن از میز رستوران واقعی نیست ... کسی نیست اینجا و حوالی چهارراه ولیعصر چیزی از جای کسی بالا میزنه و به گلوش میرسه و نزدیک بالاآوردن هم نیست که راحت بشه و دم به دم زنگ میزنه به جاهایی که جوابشو نمیدن ... نزدیک بلوار کشاورز صدای پیانو رادیوی تاکسی میخوره به قدیمی ترین تابلوهای دکترهای بی مریض همون حوالی و خبری از طرف نیست ...
امروز روز خاصی نبود و من چقدر ک... گفتم اینجا و چقدر پوست کلفت شدم که هنوز میتونم چقدر ک... بگم اینجا...