آدمی شدم که فقط دیدن یه تعداد کمی آدم دیگه میتونه بهم نشون بده چقدر عقب نشینی کردم تو مناقشه زندگی ...

آدمی شدم که دیدن تلاش جالب و شدید یه دوست برای خوندن فرانسه و رفتن به کبک کانادا، تا چهار صبح بیدار موندنش، از سر کار برگشتن و نخوابیدن، بهم نشون میده چه ترک بزرگی بین حال و آینده ام افتاده ...

آدمی شدم که هر روز یک ساعت و نیم تو پارک جنگلی، بی فکر کردن به چیزی می دوم.

آدمی که استرس و شادی و غمش بازیهای رئال مادریده. آدمی که تصمیمای مهمش انتخاب فلان رستوران خوب برای غذا خوردن آخر هفته اس، انگیزه اول صبح سر زدن به بچه گربه ها و ناراحتیش دیدن کارت پخش کنهای توی خیابون ...

همچین آدمی شدم؛ با هدفهای بزرگ قدیمی غریبه ...